کی درک می کنند مرا دارکوب ها !

 

 

تقدیم به دوستان گلم که همواره با سبدِ مملو از محبت های روشن آمده اند و با دست های تهی بر گشته اند ماچ

 

         ---- 1 ----

با این که سال ها شده دیگر نمی پرم
تشویشِ چشم های تو جامانده در سرم

تشویش چشم های ترا سال ها شده
تقدیر من نوشته : به رویم نیاورم !

تقدیر من چو خار کنی تیشه می زند
بر باور شکسته ی بیدِ تناورم

وقتی که : ریشه های مرا تیشه های تو ...
جان از کمین غصه سلامت نمی برم

||
بگذار در تهاجم این درد بشکنم
من آخرین سلاله ی نسلِ کبوترم !!

 

            ---- 2 ----


امروز با تفاهمِ این چار چوب ها
انگار کشته اند مرا در غروب ها

مانندِ توت های جوانی که سالهاست
آزرده میکند مرا ضربِ چوب ها

دیروز داغدیدهء شمشیرها شدیم
امروز در تهاجم خونین توب ها

با تو مگر بگویم ازین دردها درخت !
کی درک میکنند مرا دارکوب ها !؟

||

یک روز می زنند مرا که : شراب تلخ !
یک روز می کشند مرا در جنوب ها !!



            --- 3 ---


دارد برای آمدنت دیر می شود
دارد دل از نیامدنت سیر می شود

دارد تمامِ دخترکانِ درونِ من
در انتظارِ حلقه ی زر پیر می شود
 
دنیای من که لایتناهی درد هاست
بر پای پر ز آبله زنجیر می شود

وقتی به کوچه های سپیدِ نگاهِ من
مور سیاه - پیرهن انجیر می شود

باز آ که در معامله ی مرگ و زندگی
پای نفس درونِ گلو گیر می شود

دیگر تمام هستی من را صبوری ام
در خود فرو کشیده و تبخیر می شود

||
کم کم برای آمدنت دیر می شود
دارد ازین معامله دل تیر می شود...


              --- 4 ---


دختر بدن سپید روشن و همیشه ماه
دامنت پر از گل و چادرت پر از گیاه

تا ترانه بر لبت ، یک دو بوسه می زند
گریه میدَوَد که : نه ؛ سینه می تپد که : آه !
 
وقتی می روی سفر با خودت مرا ببر
شاید آیدت به کار تکه ای شبِ سیاه

با قدیفه ی سپید با جلیقه ی سیاه
وه که می شوی قشنگ با بلوزِ راه راه

تو خودِ فرشته ای ، نه فرشته هیچ نیست
عاشق تو می کند گاه گاهی اشتباه

گرچه کوهِ محکمم ، با صلابت و بزرگ !
سنگریزه می شوم وقتی می کنی نگاه

||
دختر بدن سپید روشن و همیشه ماه
آسمان از آنِ تو سر بزن ولی به چاه !



           --- 5 ---


دلم که می گیرد ، بهانه می گیرم
سرِ دو زانو را نشانه می گیرم

سرِ دو زانویم ، عصای دلتنگی ست
دمی که از بغضِ زمانه می گیرم

دلم که می گیرد ، ترانه می سازم
فغان و فریاد از ترانه می گیرم

به کوچه ی خوابم که پا نمی مانی
جنازه ی خود را به شانه می گیرم

چو قوی دلتنگی شبی که می میرم
از عالم و آدم کرانه می گیرم

کسی نمی فهمد منم نمی فهمم
دل از غمِ عشقت چرا نمی گیرم !؟



و اینکه :

بر روی بساطِ کهنه جان میدادم
همواره به پای این و آن میدادم

من بازیگر تئاتر غم ها بودم
یک صحنه ی زنده را نشان میدادم !



تا بهانه ی دیگر ...


/ 0 نظر / 31 بازدید