مرگ پایان کبوترنیست !!

نادیا انجمن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 همکلاسی درود ...

 

 

 

پائیزبود سال  1384 خورشیدی ، رنگ ها بگوش هوش برگهای درختانِ فصل مرثیه ی تلخ نیستی را به تلاوت نشسته بودند ،از دور دستهای سال آنجاکه فصل انجماد ارواح تاریخ ،تشویش ها واشکهای شبیه کابوسش را درهیاتی سرما ودندان بهم میفشرد ،بوی عفونت قرن بمشام میرسید. بادِ دیوانه بیرون از معبدِ زمان صفیر می کشیدوصدای سوتِ تازیانه ای،ترس می داد بر عریانی زمین. زمان در باد می پیچید و چونان پیچکی راه بر معبرِ باغ می بست. باغ دهان می گشود و مار با فش فشی افیونی نیش به ریشه ی فریب و وسوسه ی افسانه می کشید تا از شکِ خویشتن به درآید. شیطان شولای شعر بر سر کشیده بود تا واژگان، تن از سنگینیِ کلام خدای بتکانند. ریشه های پریشان نشانِ او می جست و در بوی او چنگ می زدند که هر حریم در حریقِ حکایتِ او قرار می یافت. شاخه های درختان دیوانه وار و بیقرار می رقصیدند: سماع صرعیِ مستان، گیسوان رها و آشفته، پاها برهنه در کوبشِ دایره و دف بر مسیرِ نقشِ راه شیری، سحابِ دستها در پیچشِ رنگ رنگِ یگانه گی بود؛ سپید در سپید و هر پرده سپید تر از هر سپید. بر جامه های پاره پاره، شعر ژاله ی روشن می دمید و دهلیزی به دهلیزی دل می گشود و از هزار روزنِ تُو در تُوی هر دهلیزعشق زبانه میکشید.

زبان درحریم لبهای خسته چونان امواج بلند، به خشکی سکوت رسیده بود وشعرها تن ازآسایش دفتر فروسترده بودند ورنگ ها به بیرنگی محض خو کرده بودند. گلها دسته دسته به مهمانی دستان باد اندر شده بودند و باد بر نهانخانه ی جان شان بی محابا سر میکشید . لاله ها بر رغم سیاهی درون ،قبای سیاه بتن کرده بودند و چونان اشباح برگردا گرد گل ناباوری قرن !حلقه زده بودند و عاشقانه درسوگ گل زیبای دودی ؛ دود از درون دود اندود به سراپرده ی مردود زمان گشاده و شاعرانه به تراشه های اندوه،دل بسته بودند. آسمان سردِ انجمن مه آلود بود وبرجدارهایش بوران ،طبل آسیب میکوبید وآشوب تراشه هایش ،راز آواز سترگِ(مرگ پایان کبوترنیست!!) را آشکار مینمود که تنها درکلام کبود پوشان میگنجید.تندر هزار نقش هول می پاشید برجریده ی جان که هم رحمت بود و هم عذاب ،هم ستیز بود وهم گریز.

آنروز ؛ روی رویا های آدم باران ،سنگین بسان سنگ میبارید و زمین وآسمان درهاله ی از زوزه ی گرگ ، گردبرگردِ هم می گردیدند تا طعمه ی مقدسِ بیجان از حلقوم هم بربایند. زورقی در تور حیرت خویش گیرکرده بود و ماهیان مشت بر تخته بندِ زورقِ خزه پوش میکوبیدند و دریا پریان ، رمز ورازِ آسمانی را درخود میفشردند ... فریادی از فراخنای خالی دریای شعر برشن های خسته ی احساس شعله میکشید که : « اینجا نیز نمی یابم ات که تمامِ تن ام میانِ آب ست و آب از من درگریز و دشنه ی تشنگی رگ و پی می زند به ناگزیر» 

زمین تهی شده بود از کلام یکرنگی وشور وشعر وشعور،... گل دودی ، غبار اندود تراز هرگز به مرثیه ی میمانست و عقرب درحول وحوش پانزدهم درحال گردش بود وعید رمضان چهارمین اش را تسلیت میگفت. هنوز باران میبارید و شانه های عزا خیس نوازشهای پائیزی ای بود که زبان گویای قرن را به جاودانگی میبرد... خاموشی به سکوت شهر رشک میفروخت وسوگ درعزای خودش به سیاهی اندر شده بود. مهر ، رخ از زمینیان اسیر برگرفته بود و پرده ی از سحاب گریان به چهر نورانی اش آویخته بود تا مثلث نور ،شور وشرور قوام گیرد بر گرده های زمان...

زآنروز ،روایتگر گل های دودی دگرلب برحریم سخن نگشود وبه جاودانگی دل بست ،سوزن های طلایی یکی پی دیگری زیب محافل شدند و قدکشیدندسرو سرو ؛ و اینک پائیزچهارمین نیز درگذر است و گل دودی داغ میفروشد هنوز براهالی شعر.

 

 

یک روح بزرگ آمده بود از دل دریا ...

بیا باران !!

مشام کوچه های تنگِ بن بستِ عطش ها را

به عطرِکاهگلِ زلفانِ زنگی ای زر افشانت ، رهی بگشا

و برگور هزاران سرو و ناجوی  جوانسال وطن ،

هنگامه بر پا کن

 

بیا باران !

سرودِ سبزِ سنتور سلامت را

بگوشِ هوشِ مردانِ سیه پوشِ شب شیدایی و عشرت ،

تلاوت کن

وخامه خامه ی ما را

وپاره سینه هامان را

به نورِ عشق وشور و شعر، روشن کن

 

بیا باران که از تنها ترینانِ سکوتِ قرن بی باور

صدای برنمی آید

بجز سنگ و سنان وتیر

ودستِ آشنای نیست جززنجیر

 

بیا باران

پریشانم بسان زلف حیرانت

بیا بخشا به دل ؛ رنگم ، که بیرنگم چو چشمانت

بیا بشکن مرا باران !

به سنگ خیس دستانت

بزن باران !! که زنگار سیاه نا امیدی خفته در جانم

بزن باران !! که تندیس گمانِ بی گناه عشق و ایمانم

بزن باران !! که بی تو جهل میریزد ز ایوانم

بیا باران ، بروی دامن گلدارِ سبزبیکران دشتِ دلِ تنگم

دری از دور دستِ ابرِ پُربار رخت واکن

وملک لاله های داغدار دودی ای شهرِ پریشان را

به یاد شاعرِ گل های دودی،

- نادیای جاودان –

- بانوی شعر و روشنایی –

بادو چشم اشکبارت ، آبیاری کن

ودستی !

 آه ، دستی از سرمهر ومحبت

برمزارش آشنا گردان

 

بیا باران !!

 که تا شاید ، نفیر آه و قطره قطره ی اشک ات

تب تند عطش را

برسرودن های بیرنگ دیارم  باز گرداند !

 

بیا باران !

مگر از خواب برخیزد ،

گل زیبای سرگردان هستی در رگان خاک یغما گر!

 

بیا باران !

من و یاران ،

من و اندوه پاره پاره ای از زخمهای جان،

من و شعر وشعارِ تلخِ واژه درنفیر آهِ سردِ سوگواران

بیصدا و بی سرانجامیم

 

بزن باران !

بجوشان خون شعر وآفرینش را

به شهر تشنه کامانِ غزلها مان،

بخشکان زخمهای کهنه ی اندیشه های طالبانی را ،

درون گیجگاهِ تیره ی ایل و تبارِ و قوم !!

 

که تا هستیم ،

که تا هستی ،

زخاک بی سرانجامان ،

شرابِ عشق و شور وشعر برخیزد !

بیا باران!!

/ 34 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناجیه هنرفر

سلام و سپاس از حضور گرم تان . [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] روح نادیای بزرگ شاد و منزلش را بهشت برین خواهانیم. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

ناجیه هنرفر

سلام و سپاس دوباره. برادر بزرگ و شاعر واقعا توانا کشور .اشعار تان خیلی عالی و به خصوص شعربیا باران[دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست][دست] خیلی عالی بود . در برعلاوه از تمنا رهنمایی دارم . در بعضی اشعار سبک نو خویش. همیشه موفق باشید .

سیب سرخ

پژمان گرامی سلام و امید سلامتی و بهروزی تان خوشحالم که با شعر و اندیشه و خلاقیت شما آشنا میشوم یکی از بهترین شعرهای بود که تا حال خوانده ام . موفق باشید

یاسر

فقط چند قطره اشک و چهارمین یادواره’ پرپر شدن گل دودی... دیگر هیچ بعد از کوچ انجمن دیگر گواه انجمن چشمگیر شاعره بانو ها در اجتماع ادبیات افغانستان نیستیم. ز هر چمن که گذشتم به هر گلی که رسیدم به آب دیده نوشتم: یار جای تو خالیســـــــت! روحش شاد و یادش گرامی باد

فوزیه یلدا

سلام بر شما پژما عزیز: ممنون از محبت شما دل پاک بی ر یا یت چو بهار سبـــــز روشن چو ستاره ها ی بیدار به شب سیاه با من به ره هنـــر ســـــتاده به کف د ل آرزو ها چو سحر دمیده بر شب به کرانه های گلشن اما به روح پاک انجمن درود می فرستم اگر جوان مرگی اش بس درد ناک است شاد باد که نامش برای در سینه تاریخ ادب جاویدانه می درخشد

نگار

سلام روح شان شاد شعرتان خیلی قشنگ بود امید غزل های منم زودترپابگیرند شادوسرافرازباشید

اسماحسيني

سلام با خلاصه مقاله اي درباره طاهره صفارزاده به روزم ممنون خواهم شد از راهنمايي هايتان

Shahla ایزدی

سلام پژمان عزیز قبلا" برای این پست نظری گذاشته بودم اما حالا آمدم تا بگویم من هم با ادامه خاطرات سفر به کابل زیبا به روز هستم . اگر وقت داشتید خواندنش بی لطف نیست. به امید روزهای بهتر و سبز تر

عزت الله حبیبیان - هرات

چهار سال گذشت ولی برای من هنوز تازه است این کهن غم ما سر معالجه شدن ندارد گلی پژمرد و بلبل مرد.... یادش گرامی باد آن بزرگ بانوی سخن نادیای عزیز سلام بر روحت ای زیبای خفته! روحت شاد و یادت تا بیکرانه ها گرامی باد.

عزت الله حبیبیان - هرات

چهار سال گذشت ولی برای من هنوز تازه است این کهن غم ما سر معالجه شدن ندارد گلی پژمرد و بلبل مرد.... یادش گرامی باد آن بزرگ بانوی سخن نادیای عزیز سلام بر روحت ای زیبای خفته! روحت شاد و یادت تا بیکرانه ها گرامی باد.