اندوه باطل

دیگرنمی توانم فریاد این دلم را

بیهوده میکشانم باخویشتن گلم را

سودای بس گرانی دارم بسر ولیکن

باکس نمیتوان گفت سودا ومشکلم را

تاکاروان بختم روزی رسد به منزل

تقدیر می رباید آشفته منزلم را

دل جایگاه درد است،اندوه سردوسرکش

خواهد شبی که سوزد این جان جاهلم را

حیران و سر گرانم کاین سینه را چه باید ؟

شاید به می سرشتند اندوهِ باطلم را

دیگر نمی توانم از دل سرودن ، اما

شاید شبی بسوزم ،بیهوده حاصلم را

/ 1 نظر / 12 بازدید
رکسانا

سلام وبلاگ قشنگی داری امیدوارم به ازادی برسید وبه کشورتون برگردین و آباد کنید آنجا رو به امید آزادی