اینجاتمام هستی من دودمیشود

ای چشم بی پناه دلم  آشنای تو

میترسدازسکوت خودش بینوای تو

یاران همه پرنده شدند،درقفس نماند

جزمن که خو گرفته بودم با هوای تو

دیگر نوا و چهچه بلبل نخواهی بود

الا مگر زحلق من و یا صـــدای تو

در انزوای زردِ پریشـــانی  درخت

گم کرده شاخه های دلم ردپای تو

باز آ پرنده باز به گوش دلم بخوان

تا بنگرم ترنم خود را به جای تو

باز آ مگر دعای تو ام کارگر فتد

این دستهای بیگنه و کیمیای تو

اینجاتمام هستی من دودمیشود

درانتظار و حسرت بی انتهای تو

فردوس بی حضورتوام آتش مهیب

دور از تو و کنـــــار رخ دلربای تو

دیریست نازنین به سراغم نیامدی

آتش گرفت،سوخت دل اینجابپای تو

/ 1 نظر / 15 بازدید
مرتضی

سلام هر رودی دریا ... هر بودی بودا شده بود درود به شما دوست عزیزم بسیار خوشحالم که اینجا اومدم وشعرهای زیبای شما رو خوندم لذت بردم شاد باشی