طعم غزل

آن کیست تازطعم غزل سیر مان کند

با یک نگاه ساده به زنجیرمان کند

یا صبحدم زباغ اهورایی خودش

سیبی بما ببخشد و تکفیرمان کند

ما داغ نورسیده ی دامان حسرت ایم

کو دست شاعرانه که تکثیرمان کند؟

نقاش دهرنیست که ازتاروپودعشق

شرحی زدل نوشته و تفسیرمان کند

دریای پرطلاطم اندیشه ماستیم

کو هُرم آفتاب که تبخیرمان کند ؟

ماباخدای عشق برادرخوانده ایم

کی غصه های دلبرکان پیرمان کند؟

یا هرجوان تازه به دوران رسیده ای

دستی بلند نموده و تحقیر مان کند

ما با خدای باطن خویش عهد کرده ایم

تازنده ایم به عشق، زمینگیر مان کند

میثاق ما و حضرت معشوقه دربهشت

این بود تاکه ریشه ی انجیرمان کند

لیکن خدای خواست که آدم شویم و ما

عصیان کنیم وسخت به زنجیرمان کند

اینک هزارغصه ی ناگفته در دل است

شاید شبی زبانه کشد ، قیرمان کند

این خشت خشت جان ما آخرترانه شد

تاکودکان سروده و  تکریم مان کند

آنک تمام روز در اندیشه ام ؛ مباد

شاعر میان مهی غزل گیرمان کند

/ 4 نظر / 16 بازدید
شکیب مصدق

پژمان عزیز سلام ممنون از حضور گرم تان صفحه تان را خواندم بی تعارف اشعار تان بسیار زیباست چند تای شان راقپیده و در کامپیوترم سیف کردم . در ضمن من تمام زیبایی های گذشته خود را به فراموشی سپردم دوران کودکی هم شامل این زیبایی ها است چون بیاد آوردنش جز حسرت چیزی دیگری برای من در پی ندارد بیاد آوردن آن زمان باعث میشود که بگویم ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم میشود در مورد کودکی های مان چیزی بیشتر بنویسید؟

محسن

سلام دوست عزيز وبلاگ خوب وزيبايي داري اگه مايلي به تبادل لينك يك سري به وبلاگ ما هم بزن خوشحال ميشيم اگه مارو لينك كردي نظر بده تا شمارو لينگ كنم موفق باشيد[گل][گل][خداحافظ]