من روح ترانه های جنگل بودم .

تنهایی بر احوالِ دل بیزاری آورده ست

بیزاری از مهمانی جانِ من آزرده ست

دنیای من دنیای مملو از پریشانی ست

چشمم اگر برهم بخوابد تا ابد مرده ست

کابوس تقصیری ندارد ، او نمی فهمد !

گرگی که از بی دانشی جانِ مرا خورده ست

صبر و تهی دستی و دلتنگی و دل سردی

جز این ها دار و ندارم را کسی برده ست

وقتی سپیدی دانه دانه هرطرف افتاد

زاغِ سیاه پی می برد خیلی سیه چُرده ست

 

  

              

              2



کاشکی یک ذره دلسردی تحمل داشتم

یا که نه از دوست نامردی تحمل داشتم

زخم هایی زشت دیده این دلِ دیوانه ، کاش

آنچه را با من تو می کردی تحمل داشتم

مثلِ برگانی که از بالا نشینی مرده اند  

کاشکی خمیازه ی زردی تحمل داشتم

آه بعد از این همه دیوانگی ها ، کاش من 

بغض را وقتی که آوردی ، تحمل داشتم !

خیلی آدم هست اینجا ، خیلی آدم های سرد

کاش من هم اندکی سردی تحمل داشتم !!



||

بی واژه شدم غزل غزل آب شدم

دیشب که به زندگانی پرتاب شدم

من روحِ ترانه های جنگل بودم

در گیرِ شکنجه های مرداب شدم ...

/ 0 نظر / 28 بازدید