دو غزل ...

 از یاد برده است گلم یار خویش را
جا مانده ای غریبِ گرفتارِ خویش را

از یاد برده مثلِ طبیبانِ بی وفا
در پرتگاهِ حادثه بیمار خویش را
...
دل باخته به همهمه ی دلنواز ها
از یاد برده زمزمه ی تارِ خویش را
||
یکجا نموده است مرا با لبِ زمین
چون شاعرِ جوان که سیگار خویش را ...
||
باید پناه/گاهِ دگر جستجو کنم
بر روی شانه ها ببرم دار خویش را

یا در هوای تازه دلی زندگی کنم ؛
یا تار های کنده ی گیتار خویش را ...


 
   ××××  2  ××××

 


یک بار دیدمت پی در عاشقت شدم
دل رفت از پی تو دگر عاشقت شدم

...درکل مهار زندگی دست خودم نبود
دل رفت بی بهانه هدر عاشقت شدم

دل رفت تا کند همه ی زندگانی را
در لابلای مویت سفر ، عاشقت شدم

دل رفت تا فرو ببــرَد خارِ درد را
در آبنای دیده ی تر ، عاشقت شدم

||

یک بار دیدمت و دگر در هزاره ها
در متنِ خاک های گذر عاشقت شدم !

/ 1 نظر / 20 بازدید
ندیم شاهد علی

درود به پژمان ! به بلندترین جایکه می خواستم لینکت کردم دوستت دارم عزیز دل برادر