تو نمی اندیشی ام ...

پایان  یک روایت...


 

دیگــــر نخواهــم آمـد لـیلا خــــدا نگـهـدار

تا روزگــار دیگـــر دست از گـــلایه بــــــردار

 

من آنیموس عشقم ، بر دیــدگان بی تــاب

به آنکه خـــواب بینی ، با چشمهای بیــدار

 

آن طرح گنگ و گیجم ،انسان عصرسنــگی

پوســــیده استـــخوانی در لابـــلای دیـــوار

 

حاشـــــا نمی تــــوانی بیـــگانه بــودنم را

با زخم های بیحد ، با درد هــــای بسیـــار

 

دستــــم نمک ندارد شور است زنـــدگانی

شور است زندگانی! بردیده هـــای غمدار

 

این آخـــــر جنــــون است پایان یک روایت

دیگرنخواهی رنجید،زاین چشمهای بیمار!!


...

بودن نمی توانم ، بودن بسی گران است

بهترهمان که طرحی، ازعشق روی دیوار!!

 

 

و چند بارانی ...

 

صدایت همچنان اندوه است باران

بدل سنگِ هزاران کوه است باران

دلم می خواهد از خویشم گریزد

ولیکن غصه ها انبوه اســت باران 

 

            *   *‌    * 

تـو و رمـــــز جنـونت را سیــاوش

دل بـــی دردِ دونـــت را ســیاوش


ببین اســفـــندیــار نا مـــــرادی ،

به کی بسپرده خونت را سیاوش ؟

         *  *‌  * 
دوای ســــینه ی پــــُر درد باران

رفیق این "من" ی پُـــر گرد باران

 
بیــــاکه دســـت ها از نا امیدی

شــــده زنـــدانی نامـرد ، باران!

 

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هموطن

هموطن گرامی ! ضمن تقديرازنوشته های زيبای شما .. آخرين اخباروحوادث واطلاعات درمورد مهاجرت هموطنان ما به کشوراستراليا ونيزچگونگی اخذ ويزای کشوراندونزيا را دروبلاگ ما ميتوانيد بخوانيد.قدم های سبز همه ی هموطنان را به وبلاگ مان خوشآمد می گوييم .با تشکر

نینا

شعر قشنگی بود قابل تحسین

عزت الله حبیبیان

سلام بر پژمان عزیز دیرگاهیست که مشرف به حضور انور و گرامی آنجنان مستطاب نگشته ایم و ندانیم که این غیابت را چه دلیلی همی باشد . نکند که خدای نخواسته شداید و مصائب ایام و دهر غبار خستگی بر شانه هاتان افکنده باشد که یارب چنین مباد . همیشه سبز خوامت

مریم هاتف

سلام اقای پژمان!خواندم ولذت بردم بهروز باشید باتازه منتظرحضورگرمتان هستم.

سهراب

س یعنی سلام ... هرچه میبینی سکوت .... آنچه میدانی سراب ... جاده ها هم بی گمان تنها تر است.... بس مسافر بیگمان کوچیده از روی تنش .... لیک جاده همچنان ایستاده پا برجاست .... گنگ ، آرام و خموش و گیج .... آنچنانکه مینویسی تو .... آنچنانکه میستایم من .... عاقبت را تو روایت کن ، چه خواهدشد ....

سهراب

س یعنی سلام ... هرچه میبینی سکوت .... آنچه میدانی سراب ... جاده ها هم بی گمان تنها تر است.... بس مسافر بیگمان کوچیده از روی تنش .... لیک جاده همچنان ایستاده پا برجاست .... گنگ ، آرام و خموش و گیج .... آنچنانکه مینویسی تو .... آنچنانکه میستایم من .... عاقبت را تو روایت کن ، چه خواهدشد ....

شهرتاش

درود آقای پژمان، همیشه می آیم و سروده های تان را می خوانم. زیبا و روان می سرایید.

فرزاد فرهمند

سلام دیرگاهی !! نوشته ها همه خوب بودند ...خصوصن این یکی . تو و رمز جنونت را سیاوش دل بی دردِ دونت را سیاوش ببین اسفندیار نا مرادی ، به کی بسپرده خونت را سیاوش ______________ خوشحال بمانی عزیز دل .

نعمت الله ترکانی

پژمان نازنین سلام! از محبت ات دنیای سپاس. راستی من بیاد شما دوستان زنده ام. رندگی درغربت مثل افسانۀ است که از یک کتاب میخوانی هم حوادث، وقایع و گفتگو هایش غیر قابل پیشبینی است. چار باید ساختن ناچار باید ساختن. شاید روزی بیاید که این رنج هایم را با حالات روانی و جزئیات زندگی ام بخوانی. هر دو پارچه شعرت و شعری که این حقیر استقبال کردی بیانگر احساسات نیک تست. موفق باشی عزیز.

جمعه گل سروری

سلام آغای نعمت الله تشکر از اشعار پر منفیت شما. منم یگان یگان شعر میسرایم ولی ضرورت به استاد مانند شما دارم . امید است شما مرا در عرصۀ شعر و ادب کمک کنید . اگر ممکن باشد . تشکر از لطف تان. با احترام جمع گل سروری