من نمی اندیشم ات پس نیستم ...

تقلا کن !

 

من خیابانِ بلند غصه ام

تکدرخت زخمی بشکسته پا وسر

چشمهایم بوی باران میدهد

دستهای سرد وچوبین ام  بلند

خفته بردوش تنم آرام و گیج

چون کبوتر های در لانه شکسته بال وپر !!

 

آه ای ناباوری !

عاقبت پایان جاده منزل چشمان سیاهی نیست

که راهی نیست

تا خورشید

تافردای درد اندود یک مغموم

تا نشستن های تکرار وعبث اندود سرد

تا غروب خسته ی خورشید فردای که در راه است

 

آه ! ای فردای دور

آدمی را بس متاع بی بها ایست عمر ...

تقلا کن.

تقلا کن که عاشق را ...

با چشمان بیباک ات تعارف نیست.

 

زمین دلمرده سرد است و

دل من از جدایی های نا فرجام ارواح نگاهت

سخت در رنج است

تقلا کن !

که بی گنج است ،

 این قارون تنها مانده بر دوش زمین ی سرد.

 

خیابان تا خیابان ، کوچه تا کوچه

دوچشمانم

بدنبال گناهی نیست

که راهی نیست، تا فرجام یک فردای اندوه پرورِ بی درد

که دردی نیست ،

جز تاریکی شبهای بی پایان یک آغاز

و آغاز ی !!

که رستن را نشاید ، ذره ذره باز ،

                                           با پرواز !!!

 

تقلا کن !

که دنیا رانباید چشم دوختن برسپیدی ها

که ماهی ها ،

بفکر عقد بستن پای تور ای می سپارد جان !

که واهی ها ،

بدنبال هوس در کوچه میلولند

که میکوبند،

بر طبل تهی از خویش تا فرجام ،

                                        بی بنیاد !!!

تقلا کن ،

هوس مشکل گشایت نیست

که قلبی تا ابد در زیر پایت نیست

که شاید نیست تافردا دلی در ناگزیری های سرگردان!

که تا پایان آدم ،

فرصتی یک چشم راهی نیست،

که آهی نیست

چون حوضی که برمهتاب رخسارت دل افشاند

 

تقلا کن !

شب این برکه کوتاه است وچشمه ،

درنبود چشمهایت،همچنان بی جان!!

که جان در بند بند خالی زلف تو در بند است

که سوگند است

عاشق تا ابد اینگونه می ماند

که میخواند یکریز وپیاپی چشمهایت را

و "ها" یت را

که هرچه حافظ و سعدی و مولانا گل افشانت

 

به چشمانت،

که درس باتو بودن را

بسان دستهای سرد وتنهای خدایم نیک میدانم

وحیرانم ،

که حیرانم کبوتر وار در بند ات

 

                                  
                                     تقلا کن !

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن زردادی

آقای پژمان سلام ! من هم تقلا کردم و همین یک سطررا غرض تقدیم احترام و تأیید اندیشه ی شعر ی شما نوشتم . همیشه موفق باشید و شاعر !

نعمت الله ترکانی

پژمان عزیز سلام! واز آن روز های سرد ابری هر چه را حاشا کنم درد است زمین و اسمان گویی یساط و پهنۀ درد است تقلابم نمیگیرد دیگر جایی موفق و کامگار باشی.

پروانه ی اندراب

بادرود های گرم! سروده ات زیباست ودر آن تصویر واندیشه پا به پای هم می رقصند. در مصرع دوازدهم کلمه ی عبث به صورت"عبث" نوشته شده که اشتباه است؛ شاید یک اشتباه تایپی. امید است اصلاح شود. در مورد شاعرانه های من نیز نظر بدهید.

فوزیه یلدا

سلام بر شما پژمان گرامی امیدوارم با دلنوشته ها روز های خوشی را سپری کنید زیبا و با حساس آری همین است بر دستان سرود نویس همین نوا و سرود آبله’گام صداست نشاط تاک سخن از طرب جام صداست بیاویز هر چه به گوش زمانه میگذرد نوای آذری و پیک ما پیام صداست

لعلزاد

سلام برادر واقعن دل نشین است لزت بردم تمامش شکر بود

فوزیه یلدا

سلام پژمان عزیز : ممنونم از محبت های شما صادقانه بگویم که با نوشته های شما به دل من و احساس من هم اهنگی دارد وقتیکه نوشته های شما را می خوانم دلم میشه باید بنویسم بدین ترتیب هم آواز باید بود زیاد تر از ین کافیست دنیای خوشی هانصیب تان باد

مژگان شفا

برایت چندین هزار خوشه سلام آوردم و خوشحالم که اولین خواننده شعرت استم . و شعرت را خواندم اما نباید به یکبار خوانش بسنده کرد . شب می ایم و با خاطر جمع باز میخوانمش . مو فق باشی و شاعر بمانی

محسن زردادی

آقای پژمان سلام ! با همان مطلبی که شما گفته بودید منتظرش هستید، بروزم نقد ونظر تان را از ما دریغ نفرمایید!

عابده ارغوان(خانه فرهنگی پرتو)

سلام و درود بر شما به بسیار مشکل توانستم وب ات را باز کنم خیلی ها دیر کردم چی کنم مصروفیت ها زیاد است خیلی عالی است مانند همیشه خوش باشی

عزت الله حبیبیان

خوب اینبار دیگر خیلی زیباست این پارچه شعرت خوب مدتی نبیدم امیدوارم که حضور انورتان همیشه گرمی افزا و باعث روشنی چشمهای مایان بشود وراستی چقدر در مورد درخت زیبا فرموده شده بله درختها همیشه ایستاده اند و پا برجا و آیا میدانی که درختها ایستاده میمیرند! همیشه استوار و نویسا میخواهمت