------- 1 -------


جنگل طلا پوشید و برگ از دامنم افتاد
یک شاخ زرد از بقچه ی پیراهنم افتاد

بعد از تو که چشم انتظارت سالها بودم
چشمانم از چشم انتظاری از تنم افتاد

بر داشتم گامی که از وهم تو بگریزم
پایم نبود و رفتن از پیرامنم افتاد

من ظاهرن بیدی نهایت لاغری بودم
چون ظاهرن حرف از دهانِ گفتنم افتاد

می خواستم سبزی بدوزم بر لبانم که
باد آمد و از فرطِ لرزه ، سوزنم افتاد

یکباره اره برقی از جنگل جدایم کرد
جانم به یکسو جای دیگر باسنم افتاد.

 

         ----- 2 -----

دنیای من مانندِ ابرِ رو به ویرانی ست
آنسوی چشمانِ ترم دریای توفانی ست

در دامنِ چین چین من تا باد می پیچد
حس میکنم هنگامه ی درد و پریشانی ست
 
وقتی هجوم گریه می افتد به جانِ من
در هر سلولم گویی صد ها موجِ زندانی ست

جغرافیای صورتم وقتی ترک دارد
حس میکنم این درز های رازِ پنهانی ست


حس می کنم این نامه را وقتی که میخوانی
در رو به رویت دامنی اشکِ پشیمانی ست


دنیای پیرامونِ من دنیای بیهوده ست
با این همه احساس من احساس انسانی ست...

 

 

||

ندارد آسمان غیر از تو چاره
که در زیر قدمهایت بباره

تو گفتی مالِ من میشی ؛ ولیکن !
خدا آن لحظه را زود تر بیاره .

/ 1 نظر / 35 بازدید