شهرآشوب
غزل ناب تویی !

کنار پنجره نشسته بودم و نزول نخستین برف را مردمانم به فال نیک گرفته بودند وکبوترانه به پیچش عجیب و تو درتوی اش زل زده بودند،چه بالشان بسته بود و اوج پرگشودن شان حصار تنگ اتاق . درخت ها یکباره پیرشده بودند و شانه های شان زیر بار پنبه های آسمانی خم شده بود .من اما ازکودکی عاشق این منظره های رویایی برف اندود بودم وهمیشه نخستین برف را آنقدر قدم میزدم که هفته ها خانه نشین شده و بیخود میشدم ، اینبار نیز قصدم چنین بود.

درحاشیه ی خیابان، کودکی بادستهای لرزان وکوله بارگران بدنبال معصومیت ازدست رفته اش پرسه میزد ، گویی آنروز قصد داشت تمام جغرافیای گنگ زمین را درپی گمشده اش به رگبار قدمهایش ببندد.سرما ،اما اینبار زودتر از سال پار به مهمانی حاشیه نشینان آسیب پذیر شتافته بود وبا نجوا های زمستانی اش زخم های کهنه ی بی سرپناهان را تازه میکرد و باد ، تازیانه میکوفت برپشت عریان زمین . هنوز پاهای کودک با لنگه های کفش هشت سالگی اش عادت نکرده بودندکه به ایل سیاه بختان سرما ودندان پیوسته بود وبدنبال سرنوشت ،برگ های سپید تقدیر را با سرمی نوشت. دلم گرفت و منظره ی که میرفت درحاشیه ی برگهای مکدر ذهنم به خاطره های نوجوانی ام جان تازه ببخشد آهسته آهسته خشکیدند وخزانی شدند .ناگهان دیرشد و هرچه نگریستم " او " نبود ، گویی آب شده بود و رفته بود تا باریشه های درختان کنار خیابان میثاق دوباره بندد وماندگار شود .همه جا سپید بود و برف ، ردپاهای کوچکش را درخود فرو بلعیده بود تا باشد زاغه نشینان قدمهایش نیز برفی شوند .

سکوت همچنان حکم میراند برفضای برف اندود و من همچنان اندوهگنانه گام برمیداشتم و "او " رفته بود تا سرنوشت اش از سر روایت کند.

 

او ...

او درد داشـــت او که درآن برف می دوید

آرام و ســـر بزیر و پر از حـــــرف می دوید

 

بغضی عجیب در دلک اش خانه کرده بود

بابغـــض،در ســکوت بدان طَرف می دوید

 

او خستـــه بود ،خسته و آن تنگنای جان

دیگـــر نبود بهـــــر غمش ظرف می دوید

 

شاعـــر نبود ، شعر نمی خـواندو تا خدا

از نحـــو و قیــد و قافیه و صرف می دوید

 

او درد داشت دردِ بسی کهنه درخودش

از خویش خسته بود ،درآن برف می دوید





Contact US | Designer