شهرآشوب
غزل ناب تویی !

 

--- 1 ---

 

دلم گرفته ازین آسمان ، کجا بپرم
که زهرِ مار نباشد به کاسه های سرم

نمانده هیچ که از فرطِ درد و در به دری
که از جهان خودم جاودانه در گذرم 

شده زمانی که تف کرده ام به زندگی و
به لحظه های تبِ عاشقانه ی پدرم

به دانه دانه ی گندم به دانه دانه ی سیب
به خاطراتی که عمری نموده در به درم ↑

پرنده ایست اگر شعر ؛ واژه ها گرگ اند
برای شعر خودم سقفی از کجا بخرم ؟


دگر هوای من و حال زندگی خوش نیست
بگو کجای جهان لحظه ای پناه ببرم ؟


 

--- 2 ---

 

من پُر از زمستانم در تنم غمی جاریست
حاصلم از این سرما صد جهانِ بیماریست

وقتی که می اندیشم ذره ذره تشویشم
در نهایتِ جانم عالمِ گرفتاریست

من افقِ خونینم مرثیه به لب دارم
در غروبِ چشمانم محفلِ عزا داریست

تو زبان دریایی من عقوبتِ گندم
در کشاکشِ گوشم خجلتِ گنهکاریست

وقتی از تو میخوانم خنده کرده می دانم
خوابِ باتو بودن ها خاطراتِ بیداریست

عاشق لبت هستم منطقِ غزل دارم
بر دهانِ خونینم سنگ های بسیاریست

من پر از زمستانم برف بر سرم دارم
آدمانِ برفی را زنده بودن اجباریست !!


 

--- 3 ---


          

پرپر شدم چنان که پرم را کسی ندید
شب ناله های مختصرم را کسی ندید

مُردم ، به روی دفتر من واژه ای نماند
مُردم و شعرِ بی پدرم را کسی ندید

هی زل زدم به آیینه و صورتِ خودم
چشمانِ بی حیای خرم را کسی ندید

آن گونه بغض و گریه گلوی مرا برید
که سالهاست ردّ سرم را کسی ندید

که سالهاست ردّ سرم ... نه ! نگو ... نگو
شمشیر های دور و برم را کسی ندید


گر دوست آیینه ست ؛ به آیینه گی قسم
که سالهاست چشم ترم را کسی ندید.






تنهایی بر احوالِ دل بیزاری آورده ست

بیزاری از مهمانی جانِ من آزرده ست

دنیای من دنیای مملو از پریشانی ست

چشمم اگر برهم بخوابد تا ابد مرده ست

کابوس تقصیری ندارد ، او نمی فهمد !

گرگی که از بی دانشی جانِ مرا خورده ست

صبر و تهی دستی و دلتنگی و دل سردی

جز این ها دار و ندارم را کسی برده ست

وقتی سپیدی دانه دانه هرطرف افتاد

زاغِ سیاه پی می برد خیلی سیه چُرده ست

 

  

              

              2



کاشکی یک ذره دلسردی تحمل داشتم

یا که نه از دوست نامردی تحمل داشتم

زخم هایی زشت دیده این دلِ دیوانه ، کاش

آنچه را با من تو می کردی تحمل داشتم

مثلِ برگانی که از بالا نشینی مرده اند  

کاشکی خمیازه ی زردی تحمل داشتم

آه بعد از این همه دیوانگی ها ، کاش من 

بغض را وقتی که آوردی ، تحمل داشتم !

خیلی آدم هست اینجا ، خیلی آدم های سرد

کاش من هم اندکی سردی تحمل داشتم !!



||

بی واژه شدم غزل غزل آب شدم

دیشب که به زندگانی پرتاب شدم

من روحِ ترانه های جنگل بودم

در گیرِ شکنجه های مرداب شدم ...






 

ابر گرفته دامنم دانه به دانه می چکم

از لبِ تارِ زندگی مثل ترانه می چکم

مثل غروب آتشین ، گوشه ی گیسو بر زمین

از کفِ بادِ مهرگان بر سر شانه می چکم


بعد زبانه می کشم جور بهانه می کشم

صبر نمی توانم و از درِ خانه می چکم


خانه به خانه می روم پشتِ نشانه می روم

بغض رها نمیکند مثلِ بهانه می چکم

 

منجی مهربانِ بمان ؛ طفره نرو بیا  بمان   

ورنه چو سارِ بی زبان از سر لانه می چکم






برای تو که نمی دانی چرا وقتی می خندم این چنین از تهِ دل می خندم و چرا وقتی گریه می کنم این چنین زیاد می گریم . و چرا وقتی باید خوشحال شوم خوشحال نمی شوم ، و چرا گاهی تا این اندازه مشکل پسند و پر توقع می شوم. برای تو که هنوز نمیدانی روی کره ای که با تلاش ها و معجزه ها زندگی انسانِ رو به مرگی را نجات می دهند ؛ باعث مرگِ صد ها ، هزار ها و میلیون ها موجود زنده و سالم می شوند . می دانی ؟؟ زندگی خیلی بیشتر از لحظه ایست ، بینِ وقتی که به دنیا می آئیم و وقتی که می میریم-1. !

 

وقتی از زمزمه ی تار بهم می ریزی
از درونِ خودت انگار بهم می ریزی

هیچ کس نیست که پژواکِ صدایت باشد
وقتی از نیشترِ خار بهم می ریزی
 
گاهی با کارد به دنبالِ دلی میگردی
گاهی از دیدنِ بیمار بهم می ریزی

چون درختی به لبِ گور امامت کردی
از بدِ حادثه این بار بهم می ریزی

این چه حالی ست که از خوف و رجا مینالی
مثلِ منصورِ سرِ دار بهم می ریزی

دل بی دغدغه ی باغ بهم می ریزد
وقتی از شانه ی دیوار به هم می ریزی.


 
 
                 ||

 
 
 رویای آدم برفی ات را ژاله می کارند
تا که جوانه می زنی ، هر ساله می کارند

مانندِ گامِ سرمه ، دَورا دور چشمانت
را ، باد های این حوالی هاله می کارند
 
تو دامنِ برفی به تن داری و می لرزی
زیر قدم های نحیف ات چاله می کارند

تا که بمیری ، کودکانه مردمِ شهر ات
بر گورِ سردت قصه های خاله می کارند

با تیغِ خونی ، ساکنانِ شهرِ آدمخوار
جغرافیای دامنت را لاله می کارند


دنیا نمکدانِ بزرگی ؛ استخوانت را
چاقو به دستان گرسنه ناله می کارند



پ.ن : اوریانا فلاچی ؛ زندگی ، جنگ و دیگر هیچ





Contact US | Designer