شهرآشوب
غزل ناب تویی !

و سلامی بعد از دیر ها و دور ها ...

طوریکه بعضی از دوستان خوبم مستحضر هستند، دسترسی به "شهرآشوب" طی هفته ها و ماهای گذشته امکان پذیر نبود؛ تا این که بعد از تلاش و کوشش های فراوان بالاخره این توفیق نصیب شد و توانستم به این خانه سر بزنم.

روی این ملحوظ و بنا بر بعضی مشکلات، دیگه این جا نخواهم نوشت اما،دوستان و عزیزانم می توانند تازه ترین شعر ها و یادداشت هایم را درین جا بخوانند:

 

http://pezhmann.blogsky.com






و سلامی بعد از اینهمه دوری و دلتنگی...

به  " او " که با دلی مملو از عشق می آید و با دست تهی از هیچ بر می گردد ...  

 

 گلم ! قصیده ی مویت اگر کتاب شود
همیشه حالِ غزل های من خراب شود

مرا به راز و نیاز و غمِ نماز چه کار
اگر انیسِ شب و روزِ من شراب شود

برو تواتر دردِ مرا به کوه بگو
که وقت خواندنش خود به خود جواب شود ؛

شبیه برفِ زمستانِ سالِ پار ،تنی ست
که از نظاره ی رویت سوارِ آب شود

مرا به سیخِ سم آلودِ مژه هات بکش
که از حرارتِ چشمت دلم کباب شود

 ××××

بر مرگم اگر راضی شدی دور ترم کن

تب کردی اگر از همه رنجور ترم کن

لب هایت اگر طعمِ مرا خوب چشیدند

در کوزه بیاندازم و انگور ترم کن

ای شعله ی پنهان شده در ذاتِ زبانم

بگشای درِ کندو  و  زنبور ترم کن

ابر آمده ، باران و تگرگ آمده این بار 

با زخمه ی دیوانگی، تنبور ترم کن

می خواهی اگر که غم دل با تو نگویم

معذورم و معذورم و معذور ترم کن

 
   ×××

بیش ازین آشفته می خواهی اگر خواب مرا

اندکی وا کن گرهِی  روحِ بی تابِ مرا

 هرچه زندانی کنی بازم کبوتر می شود

در دلِ دیوار سنگی عکسِ بی قابِ مرا

 کور خواهد کرد روزی انعکاسِ چشم هات

چشم های خسته از هر چیزِ مردابِ مرا

 بعد ها وقتی که برگردد ورق حس می کنی

باد خط می زد شب از دیوان تو بابِ مرا

 حتمن آزرده ست سنگی استخوانِ آب را

موج بر هم می زند رویای مهتابِ مرا

 

و تا درود ...






 

--- 1 ---

 

دلم گرفته ازین آسمان ، کجا بپرم
که زهرِ مار نباشد به کاسه های سرم

نمانده هیچ که از فرطِ درد و در به دری
که از جهان خودم جاودانه در گذرم 

شده زمانی که تف کرده ام به زندگی و
به لحظه های تبِ عاشقانه ی پدرم

به دانه دانه ی گندم به دانه دانه ی سیب
به خاطراتی که عمری نموده در به درم ↑

پرنده ایست اگر شعر ؛ واژه ها گرگ اند
برای شعر خودم سقفی از کجا بخرم ؟


دگر هوای من و حال زندگی خوش نیست
بگو کجای جهان لحظه ای پناه ببرم ؟


 

--- 2 ---

 

من پُر از زمستانم در تنم غمی جاریست
حاصلم از این سرما صد جهانِ بیماریست

وقتی که می اندیشم ذره ذره تشویشم
در نهایتِ جانم عالمِ گرفتاریست

من افقِ خونینم مرثیه به لب دارم
در غروبِ چشمانم محفلِ عزا داریست

تو زبان دریایی من عقوبتِ گندم
در کشاکشِ گوشم خجلتِ گنهکاریست

وقتی از تو میخوانم خنده کرده می دانم
خوابِ باتو بودن ها خاطراتِ بیداریست

عاشق لبت هستم منطقِ غزل دارم
بر دهانِ خونینم سنگ های بسیاریست

من پر از زمستانم برف بر سرم دارم
آدمانِ برفی را زنده بودن اجباریست !!


 

--- 3 ---


          

پرپر شدم چنان که پرم را کسی ندید
شب ناله های مختصرم را کسی ندید

مُردم ، به روی دفتر من واژه ای نماند
مُردم و شعرِ بی پدرم را کسی ندید

هی زل زدم به آیینه و صورتِ خودم
چشمانِ بی حیای خرم را کسی ندید

آن گونه بغض و گریه گلوی مرا برید
که سالهاست ردّ سرم را کسی ندید

که سالهاست ردّ سرم ... نه ! نگو ... نگو
شمشیر های دور و برم را کسی ندید


گر دوست آیینه ست ؛ به آیینه گی قسم
که سالهاست چشم ترم را کسی ندید.






تنهایی بر احوالِ دل بیزاری آورده ست

بیزاری از مهمانی جانِ من آزرده ست

دنیای من دنیای مملو از پریشانی ست

چشمم اگر برهم بخوابد تا ابد مرده ست

کابوس تقصیری ندارد ، او نمی فهمد !

گرگی که از بی دانشی جانِ مرا خورده ست

صبر و تهی دستی و دلتنگی و دل سردی

جز این ها دار و ندارم را کسی برده ست

وقتی سپیدی دانه دانه هرطرف افتاد

زاغِ سیاه پی می برد خیلی سیه چُرده ست

 

  

              

              2



کاشکی یک ذره دلسردی تحمل داشتم

یا که نه از دوست نامردی تحمل داشتم

زخم هایی زشت دیده این دلِ دیوانه ، کاش

آنچه را با من تو می کردی تحمل داشتم

مثلِ برگانی که از بالا نشینی مرده اند  

کاشکی خمیازه ی زردی تحمل داشتم

آه بعد از این همه دیوانگی ها ، کاش من 

بغض را وقتی که آوردی ، تحمل داشتم !

خیلی آدم هست اینجا ، خیلی آدم های سرد

کاش من هم اندکی سردی تحمل داشتم !!



||

بی واژه شدم غزل غزل آب شدم

دیشب که به زندگانی پرتاب شدم

من روحِ ترانه های جنگل بودم

در گیرِ شکنجه های مرداب شدم ...






 

ابر گرفته دامنم دانه به دانه می چکم

از لبِ تارِ زندگی مثل ترانه می چکم

مثل غروب آتشین ، گوشه ی گیسو بر زمین

از کفِ بادِ مهرگان بر سر شانه می چکم


بعد زبانه می کشم جور بهانه می کشم

صبر نمی توانم و از درِ خانه می چکم


خانه به خانه می روم پشتِ نشانه می روم

بغض رها نمیکند مثلِ بهانه می چکم

 

منجی مهربانِ بمان ؛ طفره نرو بیا  بمان   

ورنه چو سارِ بی زبان از سر لانه می چکم






برای تو که نمی دانی چرا وقتی می خندم این چنین از تهِ دل می خندم و چرا وقتی گریه می کنم این چنین زیاد می گریم . و چرا وقتی باید خوشحال شوم خوشحال نمی شوم ، و چرا گاهی تا این اندازه مشکل پسند و پر توقع می شوم. برای تو که هنوز نمیدانی روی کره ای که با تلاش ها و معجزه ها زندگی انسانِ رو به مرگی را نجات می دهند ؛ باعث مرگِ صد ها ، هزار ها و میلیون ها موجود زنده و سالم می شوند . می دانی ؟؟ زندگی خیلی بیشتر از لحظه ایست ، بینِ وقتی که به دنیا می آئیم و وقتی که می میریم-1. !

 

وقتی از زمزمه ی تار بهم می ریزی
از درونِ خودت انگار بهم می ریزی

هیچ کس نیست که پژواکِ صدایت باشد
وقتی از نیشترِ خار بهم می ریزی
 
گاهی با کارد به دنبالِ دلی میگردی
گاهی از دیدنِ بیمار بهم می ریزی

چون درختی به لبِ گور امامت کردی
از بدِ حادثه این بار بهم می ریزی

این چه حالی ست که از خوف و رجا مینالی
مثلِ منصورِ سرِ دار بهم می ریزی

دل بی دغدغه ی باغ بهم می ریزد
وقتی از شانه ی دیوار به هم می ریزی.


 
 
                 ||

 
 
 رویای آدم برفی ات را ژاله می کارند
تا که جوانه می زنی ، هر ساله می کارند

مانندِ گامِ سرمه ، دَورا دور چشمانت
را ، باد های این حوالی هاله می کارند
 
تو دامنِ برفی به تن داری و می لرزی
زیر قدم های نحیف ات چاله می کارند

تا که بمیری ، کودکانه مردمِ شهر ات
بر گورِ سردت قصه های خاله می کارند

با تیغِ خونی ، ساکنانِ شهرِ آدمخوار
جغرافیای دامنت را لاله می کارند


دنیا نمکدانِ بزرگی ؛ استخوانت را
چاقو به دستان گرسنه ناله می کارند



پ.ن : اوریانا فلاچی ؛ زندگی ، جنگ و دیگر هیچ






این شعر ؛

پیش از آنکه شعر باشد  یک زن بود

برهنه و زیبا

آنچنان که هیچ آغوشی را بر نمی تابید

 

زن ؛

پیش از آن که یک زن باشد

شعر سپیدِ عاشقانه ی بلند بود

زیبا و سر به راه

آن گونه که هیچ نقدی را بر نمی تابید

 |

 و  ؛

پیش از آن که حادثه ای از درختی فرو افتد

واژه ها ،

عشق را تجربه کردند !!








       ------- 1 -------


جنگل طلا پوشید و برگ از دامنم افتاد
یک شاخ زرد از بقچه ی پیراهنم افتاد

بعد از تو که چشم انتظارت سالها بودم
چشمانم از چشم انتظاری از تنم افتاد

بر داشتم گامی که از وهم تو بگریزم
پایم نبود و رفتن از پیرامنم افتاد

من ظاهرن بیدی نهایت لاغری بودم
چون ظاهرن حرف از دهانِ گفتنم افتاد

می خواستم سبزی بدوزم بر لبانم که
باد آمد و از فرطِ لرزه ، سوزنم افتاد

یکباره اره برقی از جنگل جدایم کرد
جانم به یکسو جای دیگر باسنم افتاد.

 

         ----- 2 -----

دنیای من مانندِ ابرِ رو به ویرانی ست
آنسوی چشمانِ ترم دریای توفانی ست

در دامنِ چین چین من تا باد می پیچد
حس میکنم هنگامه ی درد و پریشانی ست
 
وقتی هجوم گریه می افتد به جانِ من
در هر سلولم گویی صد ها موجِ زندانی ست

جغرافیای صورتم وقتی ترک دارد
حس میکنم این درز های رازِ پنهانی ست


حس می کنم این نامه را وقتی که میخوانی
در رو به رویت دامنی اشکِ پشیمانی ست


دنیای پیرامونِ من دنیای بیهوده ست
با این همه احساس من احساس انسانی ست...

 

 

||

ندارد آسمان غیر از تو چاره
که در زیر قدمهایت بباره

تو گفتی مالِ من میشی ؛ ولیکن !
خدا آن لحظه را زود تر بیاره .






 

 

تقدیم به دوستان گلم که همواره با سبدِ مملو از محبت های روشن آمده اند و با دست های تهی بر گشته اند ماچ

 

         ---- 1 ----

با این که سال ها شده دیگر نمی پرم
تشویشِ چشم های تو جامانده در سرم

تشویش چشم های ترا سال ها شده
تقدیر من نوشته : به رویم نیاورم !

تقدیر من چو خار کنی تیشه می زند
بر باور شکسته ی بیدِ تناورم

وقتی که : ریشه های مرا تیشه های تو ...
جان از کمین غصه سلامت نمی برم

||
بگذار در تهاجم این درد بشکنم
من آخرین سلاله ی نسلِ کبوترم !!

 

            ---- 2 ----


امروز با تفاهمِ این چار چوب ها
انگار کشته اند مرا در غروب ها

مانندِ توت های جوانی که سالهاست
آزرده میکند مرا ضربِ چوب ها

دیروز داغدیدهء شمشیرها شدیم
امروز در تهاجم خونین توب ها

با تو مگر بگویم ازین دردها درخت !
کی درک میکنند مرا دارکوب ها !؟

||

یک روز می زنند مرا که : شراب تلخ !
یک روز می کشند مرا در جنوب ها !!



            --- 3 ---


دارد برای آمدنت دیر می شود
دارد دل از نیامدنت سیر می شود

دارد تمامِ دخترکانِ درونِ من
در انتظارِ حلقه ی زر پیر می شود
 
دنیای من که لایتناهی درد هاست
بر پای پر ز آبله زنجیر می شود

وقتی به کوچه های سپیدِ نگاهِ من
مور سیاه - پیرهن انجیر می شود

باز آ که در معامله ی مرگ و زندگی
پای نفس درونِ گلو گیر می شود

دیگر تمام هستی من را صبوری ام
در خود فرو کشیده و تبخیر می شود

||
کم کم برای آمدنت دیر می شود
دارد ازین معامله دل تیر می شود...


              --- 4 ---


دختر بدن سپید روشن و همیشه ماه
دامنت پر از گل و چادرت پر از گیاه

تا ترانه بر لبت ، یک دو بوسه می زند
گریه میدَوَد که : نه ؛ سینه می تپد که : آه !
 
وقتی می روی سفر با خودت مرا ببر
شاید آیدت به کار تکه ای شبِ سیاه

با قدیفه ی سپید با جلیقه ی سیاه
وه که می شوی قشنگ با بلوزِ راه راه

تو خودِ فرشته ای ، نه فرشته هیچ نیست
عاشق تو می کند گاه گاهی اشتباه

گرچه کوهِ محکمم ، با صلابت و بزرگ !
سنگریزه می شوم وقتی می کنی نگاه

||
دختر بدن سپید روشن و همیشه ماه
آسمان از آنِ تو سر بزن ولی به چاه !



           --- 5 ---


دلم که می گیرد ، بهانه می گیرم
سرِ دو زانو را نشانه می گیرم

سرِ دو زانویم ، عصای دلتنگی ست
دمی که از بغضِ زمانه می گیرم

دلم که می گیرد ، ترانه می سازم
فغان و فریاد از ترانه می گیرم

به کوچه ی خوابم که پا نمی مانی
جنازه ی خود را به شانه می گیرم

چو قوی دلتنگی شبی که می میرم
از عالم و آدم کرانه می گیرم

کسی نمی فهمد منم نمی فهمم
دل از غمِ عشقت چرا نمی گیرم !؟



و اینکه :

بر روی بساطِ کهنه جان میدادم
همواره به پای این و آن میدادم

من بازیگر تئاتر غم ها بودم
یک صحنه ی زنده را نشان میدادم !



تا بهانه ی دیگر ...









سرما در استخوان تنی گریه می کند
سرما برای مثلِ منی گریه می کند

سرما که نامِ دخترِ باغِ خزانی است
بر پاره های پیرهنی گریه می کند

وقتی که نا پدید شود برگ های پیر
جنگل برای کوه کنی گریه می کند

یکسو قطارِ سرخِ درختانِ دیر رس
یکسو کلاغ بی وطنی گریه می کند

||

پائیز وقتی تا وسط کوچه می رسد
می ایستد چو راهزنی... 
                            
                              گریه می کند!






 از یاد برده است گلم یار خویش را
جا مانده ای غریبِ گرفتارِ خویش را

از یاد برده مثلِ طبیبانِ بی وفا
در پرتگاهِ حادثه بیمار خویش را
...
دل باخته به همهمه ی دلنواز ها
از یاد برده زمزمه ی تارِ خویش را
||
یکجا نموده است مرا با لبِ زمین
چون شاعرِ جوان که سیگار خویش را ...
||
باید پناه/گاهِ دگر جستجو کنم
بر روی شانه ها ببرم دار خویش را

یا در هوای تازه دلی زندگی کنم ؛
یا تار های کنده ی گیتار خویش را ...


 
   ××××  2  ××××

 


یک بار دیدمت پی در عاشقت شدم
دل رفت از پی تو دگر عاشقت شدم

...درکل مهار زندگی دست خودم نبود
دل رفت بی بهانه هدر عاشقت شدم

دل رفت تا کند همه ی زندگانی را
در لابلای مویت سفر ، عاشقت شدم

دل رفت تا فرو ببــرَد خارِ درد را
در آبنای دیده ی تر ، عاشقت شدم

||

یک بار دیدمت و دگر در هزاره ها
در متنِ خاک های گذر عاشقت شدم !






 

آب شدم ، خاک شدم ؛ زیستم
عشق نفهمیده که من کیستم

عشق نفهمیده که من هیچ وقت
هیچ هوا خواهِ کسی نیستم !

آهــــ ... نفهمیده در این چند سال
حادثه : نه ؛ خاطره: نه ؛ چیستم !؟

گاه چونان ساعتِ بی باتری
پشت سرِ پنجره می ایستم

بعد صدا می زنم ؛ ای پنجره !
من که از این حادثه نگریستم !؟
||
پنجره در باد صدا می کند
آهـــــــ ... من ام مثل تو ابریستم !!

 
------------------------------------

پ.ن :
امشب کنار پنجره بودم ، کاغذ مچاله ی در مشت ؛ خودم را مرور کردم و ثانیه های را که نبودند ، در اکنون !!! .
باد بی شرمانه می وزید و انگشتِ تلنگر به حواسِ پریشِ پنجره می زد .... مثل همیشه بی جدی خط خطی کردم و ندانستم که این بی وزن را نام چه نهم !! ... به همین خاطر بی وزنی هایش را ؛ بزرگواری هاتان به دیده ی اغماض خواهد نگریست...

درود تان باد !






پریده رنگِ لبانم کمی انار بده
بیا خمودِ مرا اندکی خمار بده

مرا که چوب ترین آدمم به مزرعه تان
ز شاخِ زرد بگیر و به شعله زار بده

میان ما و تو حایل شده غرور ، بیا  
برای تا تو رسیدن به من قطار بده 

چقدر ابر شکسته به پات گریه کند؟
بر این یتیم خزانی کمی قرار بده

مرا بگیر ز خوابِ خوشِ پرندگی ام
به وهم های زمستانی بهار بده 

اگر بهار نیامد ز سرمه های تنم
به انتحاریی چشمانِ قندهار بده

که تا پرنده بمانم همیشه روی سرت
گدی پران بساز و مرا به تار بده ...

 

       ×××

    

عاقبت این جاده با غربت تفاهم میکند

دامنم بگرفته و محتاج مردم میکند   

 اندک اندک ناصبوری های من قد میکشد

ریشه های تب گرفته یادِ گندم میکند  

روز ها این دل به مانند سگ دیوانه یی

با غمت بیراه رفته ، خانه را گم میکند  

رفته رفته مردم چشمم ملامت میشود

گریه کرده ، مثل دریایی تلاطم میکند 

بعدِ اشک و بعدِ آهم نوبت غم میشود

غصه ها بر سینه ام میلِ تهاجم میکند

لب به لب میگردد از اندوه تو اندیشه ام

لب به لب تا مینهم غمها تراکم میکند 

میگذارم سر به صحرای سکوتت بعد ازین

با منِ سرگشته غربت هم تصادم میکند

و اینکه  :

خورشید بروی باغ می آویزم

بر دامنِ لاله داغ می آویزم

من خانه ی بی فروغِ سردی بودم

حالا به سرم چراغ می آویزم

         

×××

 

دارویی بده که داغ دارم دکتر

شب سُرفه ی مثل زاغ دارم دکتر

در نسخهء قبلی تو عاشق بودم

حالا خلل دماغ دارم دکتر !


و بالاخره  ......


 من بازی پوچِ بخت را نمی فهمیدم

بی مهریی تاج وتخت را نمی فهمیدم

خوشحالیی لحظه هام را میدیدم

تنهایی روز سخت را نمی فهمیدم

 






روزانِ چو شامِ تار باید بکشم
یک صورتِ سایه دار باید بکشم

امروز به تابّلوی تنهایی هام
یک آدمِ سر دچار باید بکشم !

      ×  ×  ×  ×

از هر طرف انتظار می آید و من ...
انبوهِ غم و غبار می آید و من ...

همواره نشسته زرد و بغض انگیز ام
این گونه چرا بهار می آید و من ... ؟






 

معذرت ازینکه نتوانستم به هیچ یک از دوستان شهر آشوب  که خیلی دلم برایشان تنگ شده  سر بزنم و احوال شان را بپرسم ، امید همه شان سالم و سرحال و تندرست باشند.

 

 

 

 

 

 

باران که احاطه میکند گیس ات را

آن گوتکِ ابریشمیی خیس ات را

از شدت ذوق بوسه ام می گیرد

تندیس مرا و من ، تندیس ات را ...

 

 

       ×××

 

بر موی سپید شال را میپیچم


بر زندگی ام زوال را میپیچیم

 

تا دوست بداردت تمامِ هستی


بر دور سرت شمال را میپیچم

 

 

       ×××



از اینهمه شعر خسته دل میگیرم


دل ، از دو نگاهِ مشتعِل میگیرم

 

تا بسته بماند و نیاید اشکی 


شبها به دهانِ دیده گِل میگیرم   

 

        ×××

 

گم بودنِ نامِ عشق را میدانم


شیرینی کامِ عشق را میدانم

 

فردا دو هزار قصه خواهد زائید


زائیدنِ مامِ عشق را میدانم !

 

 
      
×××

 

دلگیرم و انقباض دارم دختر


میمیرم و انقراض دارم دختر

 

این چیست بدورِ گردنم پیچیدی


از دارِخود اعتراض دارم دختر !

 

 

        ×××

 

نوبت بمن آمد و رسیدم سر صف

صبرم شده چون حباب و جانم شده کف

دیدم که خدای قصه هایم می گفت :

معبود تویی و لا اله ، الا Love !

 

 

        ×××

 

بارانی ببین تمامِ جانم ابر است

چشمان و دهان و استخوانم ابر است

این گونه که گریه می چکد از مویم

پیراهنم ابر ، گیسوانم ابر است !

 

 

        ×××

تنها که شوی سکوت را میفهمی


انکار کنی ثبوت را میفهمی

 

عاشق که شوی درختِ زیبا ، روزی


افتیدن و مرگِ توت را میفهمی !

 

 

        ×××


شب میگذرد و تو نمی آیی باز

تا با تو نمایم اندکی راز و نیاز

 

غم ، سفره ی آه میگذارد پیشم


یک جرعه ی آبِ دیده در برگ پیاز !

 

 
      
×××

این سرو به تن لباسِ توسی دارد

با برفِ شبانه روی بوسی دارد

 

اینگونه که قطره ها پا میکوبند

حتمن به خدا زمین عروسی دارد !

 

 
      
×××


از ساده دلی ترانه سازی کردیم


دلبسته به عاشقانِ گازی کردیم

 

شب ها به خیال دخترِ بازیگوش  


با مردم دیده تُشله بازی کردیم

 

 






 

 

 

 

ای ماهِ بی ستاره ! امشب دلم گرفته


ای ابرِ پاره پاره ! امشب دلم گرفته

 


سنگین شده سکوتت بر دوشِ غصه هایم


حتا از استخاره  امشب دلم گرفته


 

از حُجب و سر به راهی تا پای دار رفتن !


دیگر ازین گزاره ، امشب دلم گرفته

 

 

در بندِ گیسوانت دیوانگی ست بودن


از شهرِ بی مناره امشب دلم گرفته

 

 


بگذار دوست باشم با واژه های زیبا 


از عشق و استعاره امشب دلم گرفته

 

 


راهی دراز پیشم ، پایم نمی شتابد


از اسپِ بی سواره امشب دلم گرفته

 


در دیدنِ تو درد است دیگر نمی توانم


از دیدن دوباره امشب دلم گرفته

 


دلتنگم از نگاهت ، از پای تا به مویم


مانند یک فواره ؛ امشب دلم گرفته

 


تب دارد استخوانم مثلِ کبوترِ دشت


از کوه و از مغاره امشب دلم گرفته

 


حالم بد است خیلی، درکم نمیتوانی


لطفن برو کناره امشب دلم گرفته !

 


از درد بی زبانی ، از وعده های بیجا


از عشقِ نیمه کاره امشب دلم گرفته

 


این بیتِ آخرینت پایانِ راهِ من شد


شاید
نمانده چاره امشب دلم گرفته

 

 

 

 

 

 

 

~~~~~~~~~~~~~~~~~

 

پ.ن : ابیاتی بر این نوشته افزوده ام بهمین خاطر دوستانی که این نوشته را قبلن خوانده اند ؛ این عمل فجیع را به بزرگواری شان ببخشایند.لبخند ضمنن ردیف این غزل بصورت ناخود آگاه در من زبانه کشید  و مرا نیز بدنبال واژه ها با خودش کشانید ؛ این را به این سبب نوشتم که بگم : خدای نخواسته هیچگونه چشم داشتی به نوشته ای و شعری و ... ،در کار نبوده است. 






زندگی پروژه ای ، باعث بمیان آمدن نفس های مصلحتی شده است؛ نفس هائیکه از اسید ها و خنجر ها وتیرها و تبر های که در فراخنای تاریخ بر پیکر استوار قلم کوبیده اند هم بدتر و زیانبار تر است. 

 

خدا بخیر کند ، عاقبت- سیاه تر ایم !!!

 

 

 

مرا ببر به سفرهای دور مصلحتی

ز ریشه های تنم تا به گور مصلحتی

 

هزار سال ندیدم ؛ هزار ساله بیا 

گرفته ام بتو هم چشمِ کور مصلحتی

 

چراغها همه روشن و خانه های گلی

و دیده های مُعَذب ز نورِ مصلحتی

 

خدا بخیر کند ، عاقبت- سیاه تر ام

فتاده آب و گل ام دستِ مور مصلحتی

 

مرا عبور بده قطره از حبابِ تن ات

شب ازدحام ندارد عبورِ مصلحتی

 

زمین که پاره شود مرده ای فرار کند

به واژه ها به غزل از قبور مصلحتی

 

 کجای خانه بخوابم که خواب هم نکند

چماقِ فتنه به گوشم بزور مصلحتی

 

 تمامِ مُلکِ سرم ، پاره پاره پیرهنم

پُر از دمانِ غنمیت ، شعور مصلحتی

 

 در ازدحام قماری که باختم همه چیز*

چرا به گردنم افتی ،قصور مصلحتی ؟

 

من ی که میکشم هر لحظه انتظار چرا

بترسم از لبِ تیغِ حضورِ مصلحتی

 

یکی کنار خیابان بخواب رفته ، یکی

غریقِ جام شرابست و شور مصلحتی

 

مرا به دار بزن ؛ زن که تا شعار شود :

وطن ، دروغ بزرگ و غرور مصلحتی !

 

 

 

-----------------------------------------

 

*  خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش

      بنماند هیچ اش الا هوس قمار دیگر !

 






  

و قاف ،حرف آخر عشق است ؛ آنجا که جایگاهِ "تو"ست و منشاء حیات و فرجام  همه چیز ! ... سلام  ؛ غزل با تمام کاستی هایش تقدیم آنکه میخواند و میگذارد قدم بردیده ی آشوبکده ی متروک...

 

                       

 تو را خدا برای خودش بر تر آفرید

هی ساخت هی خراب{کد}و از سر آفرید

 

برجای چشمهای تو صدآسمان کشید

هی موی و گیسوان ترا از زر آفرید

 

بعد از برای اینکه دلت باز تر شود 

صد ها دریچه نور ز یک منظر آفرید

 

هی لب نوشت،خنده شدی بوسه کاشتی

تا همکلامِ عشوه شدی ساغر آفرید

 

آنگاه گل شدی و خدا از حسودی ات

یک کوچه خار  را کمی بالا تر آفرید

 

بعدن تو هم خدا شدی و دست کوچکت

دنیای نا مرادِ مرا از بر آفرید !!

 

 

 

 

١. کَد : شکل گفتاریی "کرد" . 

٢. قسمت های بولد شده را اصلاح کردم .






 

چرا ؛ برای چه؟ از هرچه داری دور شوی

میان این همه آدم ، تو بوفِ کور شوی ؟!

 

ز غصه آب شوی ماهیان فرار کنند

تو در سرآبه 1 بگندی و  آب شور شوی

 

دلت برای خودت هم بسوزد اینکه چرا

بروی دستِ رفیقان دچارِ چور شوی

 

ترا به سنگ ؛ به زنجیر و هم به دار کشند

به روی دار بخندی و خاکِ گور شوی

 

که فرقِ دشمن و یار و رقیب هم نشود  

در این خیال بمانی که : باشعور شوی !؟

 

دو راه بیش نمانده  ؛ که یا پرنده شوی

و یا همیشه بسوزی و ناصبور شوی !

 

ترا به تیغِ ملامت که بر صلیب کنند

در انزوات بپوسی و نا ظهور شوی !!

 

            ×  ×  ×  ×

 

و باز هم مثل همیشه  .....

 

از تو غم عاشقی چپ باشد به

درسینه ی ما تنور تب باشد به

 

دیدم که لبت ز نَیشکر بود ، عجب !

آن نَی و شکر بجای لب باشد به 

 

        ×  ×  ×

هرکس زجفای درد خود میمیرد

با پیکرِ زار و زرد خود میمیرد

 

بگذشتن عمر و پیر بودن غلط است

از این دلِ هرزه گرد خود میمیرد

 

       ×  ×  ×

تو کردی صدا ، صدا بگوشم نرسید

گم کرده حواس بودم هوشم نرسید

 

من کتری آب و تو اجاقِ گازم

لبریز شدی  زمانِ جوشم نرسید !

 

      ×  ×  ×   

 

دل داری اگر دچار دل میگردی

یا نه که غبار و آب و گل میگردی

 

گر داری  نداری دل ، ندارد فرقی

در هر دوطرف تو مضمحل میگردی  !

 

     ×  ×  ×

ماهی به میان آب جان میگیرد

گلواژه ی عشق بر زبان میگیرد

 

بگذار میان سنگ سر گیجه شود

او از دلِ سنگ آسمان میگیرد!

    
       × ×  ×

 

دردیست ازآن که آدمی می گرید

دردِ دگری در او که جان میگیرد

 

در بین دو درد آدمی میزید !

از دستِ دو درد آدمی میمیرد!!

 






 

 

با درود خدمت تمامی دوستانم !

من بدلیل بعضِ مسایل!!! مجبور شدم آن نوشته ی بلندم را بردارم و به

بایگانیی بفرستم که هرگز نخواهد بود ؛ بهمین خاطر حیفم آمددوستانم

دست خالی برگردند .

 

اینک غزل تازه تقدیم تان  :

 

یک توّحش خونین ، خواب را  چکر میزد

هرکسی که میخندید میرسید و سرمیزد

 

ریشه های من آنگاه درد را غزل گفتند

درد ها ز نامردی ؛ از قــفا تبر میزد

 

راهِ رفته بر میگشت ، راهِ دایره شکلی

که سخن نمی فهمید، گام را هدر میزد

 

پشتِ زندگی خم شد از نفیر تاریکی

مثلِ ماهیی بی آب ،چانه با سحر میزد

 

باغ را ملخ میخورد ،زندگی هراسان بود

باغبانِ بی مورد ، بی بهانه در میزد

 

مشتهای سختی بود مشتهای که شاید

هیچ کس نمی جنبید خاک را اگر میزد

 

()

 

ناگهان هراسان شد بالهای غمگینی

آنطرف تنِ بیجان ، خون تپیده پر میزد !

 






 

 

سنگ قبرم شاید

نوعروس زیباست

که تن آراسته با سنگِ سپید

روزگارش خوش باد !

بی نیازم از عشق

بی نیازم از یاد !

من میان عطشِ گورِ خودم

خسته آلود و غبار اندودم

مثل اندام ترک خورده ی یک بید بلند

ریشه هایم خوش نیست

باد با پنجه ی سوزنده و سنگی سان اش

از ته ی گوری که اندازه ی زیبایی تو  در خطر است ! ،

می کشاند مویم

میبرد شهر به شهر ، کوچه به کوچه تا تو

 

باد دیوانه شده !

باد دیوانه تر از اوست که می پنداری !!

من به تو شک دارم

 من به تو که همه ی عمر مرا

مثل نوشیدن یک قطره  ز من دزدیدی !

سالها گفتم و فریاد زدم  ؛

لیک افسوس و دریغ  

قدر یک بازدمی از نفَسَت نشنیدی !

حیف دستم خالیست

حیف چشمم ، دلَک ام ، حنجره ام ، فریادم

از تراشیدن اندام دروغ انگیزت

دور افتاده و بیگانه شده ست!

بی نیازم ازمرگ

بی نیازم از خویش

مثل تن پوشِ کویر از اثر سایه ی مِهر

مثل اعماق خودم از هوسِ گرمی خواب !

مثل دریاچه ی درحال خروش از نَفسِ تنگِ حباب !

کفشهایم کهنه است

دست هایم به تو و هرچه که نامش سنگ است

قاه قاه میخندد !

هوش و گوشم ز تنش های عذاب آور مرگ

مدتی میشه که در خوابِ گران ؛

مردِ نبّاش و کفن می بیند !

 

خاک ؛

-این مادر پُر حرص و نیاز -

به ستوه آمده از خشمِ نهان در مشتم !  

متنفر شده این روی سیاه !

از تهی بودن انگشتانم !

طعنه آمیز و بلند

با خودش میخواند :

 ... دلِ بی درد کجاست !؟

تا که چون مور ضعیف

آه !! ، شبهای بلند

که به فریاد دلِ ساکت و سردم برسد !!!!؟

 

باخودم میخندم

باخودم ، گریه کنان میخندم !

باز هم تنهایی !!!

بازهم مثل کلاغی تنها

 بی نیازم از خاک

بی نیازم از عشق!!

بی نیازم ز تو و هر چه که نامش سنگ است !

 

راست میگفت درخت :

زاغ ؛

زیبا تر از آن بود که مادر میگفت !!






 

دوفتنه ،جفت صحراگرد،کوچی های سرگردان

دو مفهوم مجرد ، غرقِ پوچی های سرگردان

 

دو مصداق خشونتگر ، دو تا ویرانگر هستی

جنوبی های آتش پیشه،هوچی های سرگردان

 

دو سرباز کمان درمشت که غارت میکند دینم   

دلاور های باران دیده ،غُچی های سرگردان

 

دو غچی،تُشله ی سنگی دو تا بی بادبان قایق

دو تا انجیر تشنه پشتِ لوچی های سرگردان

.

.

خطا خورده ز چشمانم نخِ رویت چو  پوقانه

پریشان چشم و بی نور اند،موچی های سرگردان

 

 

 

             ××××

 

 

بشکسته چونان ترانه ی بی سازم

کز بی شنوایی با خودم می سازم

 

ترسم که بسازم و بسوزم  روزی

آیینه شوی و هی بگیری سازم  !

 

 






 

 

آسمان چشمِ گــرانمایه ی من !!

ای جگرگوشۀ همسایه ی من
سالها می شود همزاد همیم

مشترک دردیم و آماج غمیم
غصه تا خواسته ، بیمار شدیم

قسمت این بوده که بر دار شدیم
اشک ما پاک نشد سینه شکست

شیشه را دشمن دیرینه شکست
مثل تو ، در دل من توفانست

وه که جانم زتب ات سوزانست
روز ها می گذرد ، میمیرم

نیمه شب ها زخودم دلگیرم
دیر سالیست که من تنهایم

ناله ها می چکد از هر جایم
پیش رویم همه درها بسته ست

دلم آزرده ، دو پایم خسته ست

 

تو ، همآغوشِ گل و گلدانی

خار میپاشی و گل میستانی
همدم دیده ی تو پنجره هاست

و به مویت ز غزل زنجره هاست
ای دوتا شمشِ طلا گیسویت

ماه شرمنده شده  از رویت
دل تو لایقِ دلتنگی نیست

که نهادش ز ازل سنگی نیست

 

یک گپَک می زنمت قار نشو

پیش هر دیو سیه،خوار نشو

 

بان که هر هرزه بگوید ماری

تو به قصد زدنش مار نشو

 

بان که گژدم بریزاند زهرش

تو به این سوزنک اَوگار نشو

 

گیسوانِ تو چو دارِ زیباست

تو به هر دیو و ددی دار نشو  

 

هرکسی تا متلک گفت ، نرو

رو بگردان و  به او بار نشو

 

عشق دیوانگی و دلزدگیست

دست وپاسُست تراز تار نشو

 

یا چو دل دادی دگر باز مگیر

چو مؤذن نکن و جار نشو  !!

 

 

بان که ؛ من بنویسم هستم

تو دگر طعنه مزن بر دستم !!
طعنه برمن نزن و روحم باش

مرهمی بر دلِ مجروحم باش
ای چو روز سیه ام ابرویت

کِی ز یوسف برساند بویت؟
مثل تو در دل من توفانست

و بجانم غم تو سوهانست !

 

 

کاش ایکاش که پیشت بودم

تا که می کردی غزل اندودم
دیده ام رفته که دریا بشود

راویی درد و غم ما بشود
ای که ایستادی برقله ی کوه

ناخدا باش  چونان دختر نوح !
ناخدا باش که بارانی شوم
 

از تنور عطش ارزانی شوم
عشق دیوانگی و دلزدگیست

مثل من دل که بدریا زده کیست ؟

 

آه ای ابر !  چقدر دلتنگم

سالها میشود اینجا سنگم!

 
 

 

 

---------------------------------------------------

 

قار : قهر

بان که : بگذار که

اَوگار شدن : زخم دیدن و آسیب دیدن

 






 

از آن قصور که واقف تو در وفا کردی

نمی خورد سگِ آن شوخ استخوانِ ترا {١}

عجبا چقدر این بهار عشق شباهت به شکوهِ ناپایدار یک روز اردیبهشت دارد که یک لحظه خورشید با نهایت زیبایی می درخشد و بتدریج ابر ، همه ی آن زیبایی را از بین میبرد  و نابود میکند.{٢}

 

بسکه دلها برسر کوی تو گردیده ست آب

از سر کوی تو با کشتی گذشتن مشکل است! {٣}

 

این روز ها جزیره چقدر ساکت و تنها و خوشایند است ، از دور دست ها !!.... ابُهت و عظمتِ جزیره ، اما به عشق مانند است .چونانکه تا پای در آن ننهی شکوه و جلال و عظمتِ غمگنانه اش را نتوانی دانست... غم ، اما همزاد جزیره است ؛ چونان همکلام و همذاتِ متروکی که دل به فضای غبار اندود و مِه آلودِ دغدغه هایش خوش کرده باشد !!

 

ما و تو جزیره هایی از درد شدیم

بازیچه ی طفل و کودک و مرد شدیم

 

جز غصه نبود حاصل از ماندن ما

دل بستیم ودلسپردیم و زردشدیم

 

مه آلود بودن و راز واره گی جزیره ، اما ، به دلبستن اش میارزد.  البته باعنایتِ بر اینکه راهی برای پرنده شدن نیست ! ... گاه در ناگزیری و سرازیری ، راز های خفته ست که در روشنایی و عروج نتوانی یافتن !!. چونانکه گفته اند ؛ هر فرازی را فرودیست و هر سیاه ای را سپیدی و هر سکوت را فرصتِ فریادی و آهی!!

 

ای دردِ تمام زندگی ، بگذارم

یک جمله فقط برای گفتن دارم

 

نه؛ کشته نمیشوم برو ترکم کن

من جغدِ شبم و تا ابد بیدارم

 

جزیره ، مصادف است با بغض و تنهایی و دلواپسیی معطوف به غرور و بی نیازیی در اوج نیاز!! بهمین سبب است که بزرگی و عظمتِ جزیره و نیز شکوه و صلابتِ معطوف به تنهایی اش را فقط پرنده گان عاشقِ بیکرانه ی یکرنگ میدانند و بس !!

واه فریادا زعشق واه فریادا

کارم به یکی طرفه نگار افتادا

 

گر دادِ منِ شکسته دادا، دادا

ورنه من و عشق هرچه بادا،بادا ! {۴}

 

جزیره با همه ی بلندی ها و پستی هایش ؛ با همه گان مهربان است و یکدل ، اما راز دار و روشن ضمیر !. راز داری و دریایی بودنش چنان است که : « شبی نماز همی کرد. آوازی شنود که «بوالحسنو! خواهی آن چه از تو میدانم،با خلق بگویم، تا سنگسارت کنند؟» شیخ گفت: « ای بار خدا ! خواهی تا آنچه از رحمت و از کرم تو میبینم، با خلق بگویم تا دیگر سجودت نکنند؟» آواز آمد: « نه از تو، نه از من!» ... {۵}

 

      .....   و غزل :

 

همیشه خاکترینم ، همیشه خاک ترین

نشســته دور قدم های تویی پاک ترین

 

میان این همه مـــرد و زنِ خیــالپرست

منم هنوز همان جامه ی که چاک ترین

 

بخورپیاله های زخونم به طعنه هیچ نگو

ز حالِ این دل ســرخ همیشه تاک ترین

 

تومیروی و دو ماری که روی دوش تو اند

کفاره میـــطلبد از منِ ی ضُـحاک ترین

 

شبیه ســایه قدم میزنی همـیشه مرا

شبیه ســایه خـــیالی و رازُناک ترین !

 

به گریه های خودت میکُشی دوباره مرا

دوباره بازهم ای سنگِ سوزُناک ترین !!

 

بیـــا دوباره و صــد دفعه و هـــزار  مرا

 

بکُــش که هیچ نــدانم ترا سفاک ترین

 

که با تو باز بمیرم ، که با تو زنده شوم

به لعنت اش نخریدم  جهانِ Dog ترین !

 

   و  اینکه  :

 

این قصه ی مانه شرح دارد نه دلیل

نه یار مسیحا شـــده ایم و  نه خلیل

 

ما  راهِ خـــــدا نهاده ایـــم و این بار 

فرعونِ تو ایم و تا گلــو غرقه به نیل


            XXXXXX    

 

تاهست جهان به رسم مستی کوشیم

تا میچلد این سخن و می ، مدهــوشیم

 

ساقی به خـدا کمست صد خمره ی می

ما بچه نهنـــگِ شوخ  دریا نـوش ایم !!

 

 

-----------------------------------------------

{١} نورالعین واقف {٢}شکسپیر{٣} ؟ {۴}ابوسعید{۵}تذکره الاولیا 2/211 .

 

 






تو گریه میکنی و منم گریه میکنم

از تو چگونه دل بکنم گریه میکنم

 

تو گریه میکنی و بمن زُل نمیزنی

من هم بتو که زُل نزنم گریه میکنم

 

بازم تمام پنجره ها بسته میشوند

بازم منی که بی کفنم گریه میکنم

 

دریاچه ها ز چشم ترم دل نمیکَنند

چون چشمه از رگانِ تنم گریه میکنم

 

بوی فسیل و عصر حجر میدهد تنم  

با حرف حرفِ این سخنم گریه میکنم

 

کنعانیان تشنه به چاهم فکنده اند

از چــاک چاکِ پیـــرهنم گریه میکنم

 

با من بمان و با غم و دردِ دلم بساز

ور نه دوباره میشکَنم،گریه میکنم !!




 

و اینکه :


یک بار بیــــا شبــــــیه آدم باشیم

گندم بخــوریم و دلبـــر هم باشیم

 

اینجا که همه گناهــــکار اند، چرا ؟

عاشق نشویم وازهمه کم باشیم!

 

                     xxxxxxxxxx             

 

با این دل بیقرار چون کوهِ کف ام  

آرامش و صبرمن رمیده ز کف ام

 

او رفته ، ولی کجا ؟؟ خدا میداند

چیزیم نمانده که چو پوقانه{1} کفم!!


{1}. بادکنک.






 

«... ابَر نیرو، زئوس، ژوپیتر ـ این نام‌هایی است که او بر خود نهاده. او فر شته‌ای مثل ما بود ـ اولین فرشته بود، درست، قوی‌ترین بود، اما او هم مثل ما از غبار ساخته شده بود و غبار فقط نامی است برای وقتی که ماده‌ای به ماهیت خود پی می‌برد. ماده عاشق ماده است. می‌خواهد درباره‌ی خود بیشتر بداند، و این زمانی است که غبار شکل می‌گیرد. اولین فرشته‌ها از متراکم شدن غبار به وجود آمدند و ابَر نیرو اولین آنها بود. او به آنها که پس از او آمدند گفت که خالق آنها اوست، اما این یک دروغ بود. یکی از آنها که بعدها آمد از او باهوش‌تر بود و این فرشته‌ی مونث حقیقت را دریافت، پس ابَر نیرو او را تبعید کرد. ما هنوز به آن فرشته خدمت می‌کنیم. و ابَر نیرو هنوز پادشاهی را در اختیار دارد و متاترون نایب‌السلطنه‌ی اوست.١»



شب است وخدای که درلای عشق

خـــودش را ز چشمم نهان کرده بود

و مــــن ناگــــــزیر از ســیاهیی درد

به مُــلک نگاهــت خدا می شدم !!

 

 

 

تـــو پا می شـــدی و من از لای در

تـــرا  نرم  نرمــک صـــــدا میــــزدم

کس از نام و ذهنم خدا می شنید

خــــودم را به جــــای خـــدا میزدم

 

 

تـــو امــــا مجـــالی نمی دادی ام

کــه روی قشــــنگ تو را بشـــنوم

نمی دانم اکنون که تنـــها چسان

توانم به جـــای خــــدا بشکنم !؟؟

 

 

تـــــرا اهـــــرمن زادگانِ گنـــــاه

اســــــیر نگاه خــودش کرده بود

ولیـــکن نگـــــــاهِ بدِ بیــــــوفات

نمی دانی بـر مــن چه آورده بود

 


هـــمان شب خدایان اهــریمنی

به دور و بـــر روحــم آتــش زدند

ازینـــکه تـــــرا باز حـرمت نهنــد

به ایمانِ مجــــروحم آتــش زدند

 


من اماازین پس نخواهم که باز

به قلبِ بدِ تو خــــدایی کـــــنم


همان به که دیگر رهایت شوم

همان به که از تو جدایی کنم!!

 

و اینکه :


سیل آمده بود و زندگی را میبرد
هم زخم و طنابِ بندگی را میبرد

اینبار خدا سوار باران شده بود
هرشر و فساد و گندگی را میبرد !!

 xxxxxx          

این خانه چقــدر هوای مردن دارد
من زنده هنــوز ، و میل بردن دارد

ای مور سیه بیا که پیش از مرگم
این جانِ فسیـلی بابِ خوردن دارد 
 

 xxxxxx             


              فرصت که برای زندگی داشت ، نکرد
فکری نه برای صبح و نه چاشت نکرد

پائیز رسید و فصلِ گندم دروی
یکدانه ز کشت خویش برداشت نکرد

           xxxxxx                             

 

١ . فیلیپ پولمن ،نیروی اهریمنی‌اش (دوره‌ی 5 جلدی)،ت : فرزاد فربد ، ناشر: کتاب پنجره ،ص.42 جلد چهارم،‌دوربین کهربایی.






        ----- ١ -----

درعصر گرگها به خودم خنده میکنم
چون هرزه گرد وناامیدم،خنده میکنم
 
بس گرگ مرد،اهلی شده ،ای گریز پا
من گرگ- مردِ تو نشدم ، خنده میکنم
 
درعصر سینه های یخی،سنگپاره ها
تا روستایی تو شدم ،خنده میکنم
 
تاغنچه های خنده به روی تو واشوند
بر خنده های تلخ تو هم ،خنده میکنم
 
گاهی که خسته میشوم ازبی پناهی ام
بر اینکه آسمانی بودم ، خنده میکنم
 
درشهر، عاشقانِ رُخت گریه می کنند
اما نشسته من ،به خودم خنده میکنم


بقیه را اینجا بخوانید.

 

            ----- ٢ -----

خـــوش بود زمان قصه ی دیو و پری

بر پهنـــــه ی زنـدگانی  یکسو نگری

 

حالا که به هـــرسو  بنگرم غم بینم

بی  هـــویتـی و گیـــجی و در بدری

 

مردم همه در وهم گمان گم شده و

دروهم و گمان و پوچی و خرتوخری

 

از بام به شام میکشم درد که چه ؟

تشویش وملالت وغم وخون جیگری

 

دلتنـــگ شدم برای خود شاید که :

گیـــجم به خدا، و گیج از نوع سری

 

بنوشته خـــدا به کنج نامــم به قلم

ولگـــردی دون ژوان و بیـــهوده گری 

یادداشتی براین غزل را در ادامه مطلب بخوانید.


ادامه مطلب





 

پیشاپیش فرا رسیدن عید سعید فطر را خدمت تمامی دوستان و یاران دنیای مجازی ام  از صمیم قلب تبریک و تهنیت عرض نموده و امیدوارم  روز های عید را خلافِ روزهای خاطره ها .... روزهای درد و اندوه و درد بدری در شادی و سرور و خوشی و در کنار خانواده ی محترم سپری نمایند.....
        
            
بهترین ها از آنِ تان باد !!!

 

            {}

پشت دروازه کسی عید صدا کرد و گریخت
کودکی های مرا چیــد ... بلا کرد و گریخت

عشق مستانه به بد بختی ما میخندید
باز هم عشق نفهمید چه ها کرد و گریخت

بعدِ یک چشم بهم خوردن و مفقود شدن
پِلک تا پِلک نخندید ، رها کرد و گریخت

کودکی های من از دور نگاهم میکرد
حیف اما که نمی دید ، جفا کرد و گریخت

زندگی ؛ خاطره و عشق به گورم کردند
خاک چون بر سرم افتید، دعا کرد وگریخت

وای از دربدری های کسی درشبِ عید
تلخکامم به شب عید خدا کرد و گریخت

 

--------------------------

        { }


درچشم ها چه داری که من بیقرارش ام
آن چشمها!!،همانی که من انتظارش ام

 

دریای بیکـــرانی که ... ، نه یک جهان نو
دنیای ناشـــناخته ای که ،  کــــنارش ام

 دنیای ناشـناخته ، یک خلـقتِ شگفت!!
یک خلقتِ شگفت !! کــه آیینه دارش ام

 

آبی ،سیاه ،سپید ... وشاید خُمِ عسل
درتابلوی عجیب ! که من غرق کارش ام

 شایدکه حلقه ایست،که آویخته ای چو ماه
بر دور دست ها که من سربدارش ام !!

 یک حلقه شگرف ، که بر پهنه ی سپید
اسب و کلاه ندارم و چوکی سوارش ام
.
.
چوکی بهــــانه ایست که افتد به گردنم
آن حلــقه ی قشنگ که در انتظارش ام ...
 

و اینکه :

آنقدر نیامدی که چشمان کلاغ
رویت ز خزان زرد می کرد سراغ

ترسم که نیایی و ز خاک گورم
سازند هزار کوزه و دیگ و چراغ

-----------------

گفتند که عاشق است ؛ دارش بزنید
با سنگ سیاهِ ی رد ، مزارش بزنید

او کولی حاشیه نشین است ؛گفتند:
از متن ؛ بگیرید و کنارش بزنید !!

-----------------

تا مست می و شـــرابم و انگورم
از هرچه که خلق میکند من دورم

امشب به کــنار کعبه دارم بزنید
من دوزخی و شرابی و منفورم !!

-----------------

ما درب بروی اهــــل دنیــا بســـتیم
از هرچه خمار بشـکند ، بگسستیم

بر عهد و وفـای ما کسی شک نکناد!
ماخاکِ ره ایم، همانی بودیم هستیم ...

 

 

پ.ن : یاران ! گله هاتان به جا و متین، اما ؛ دوری و دیری را به پای معذوری و مجبوری بگذارید ...

پ.ن : زمان در حوالی یک نیمه شب پرسه میزند و من بنا به دلایلی که بعدن خواهم نبشت ،قصد نداشتم درب شهر آشوب را ، که داشت آرام آرام به خواب عمیقی فرو میرفت ، بکوبم ! ...اینکه چرا چنین شد، نیز داستانیست مفصل و مجزا که حالی میخواهد و مجالی...

تا هوای دیگر ...

 






 

 

کـسی از چشم هایت خنده بر لب میدهد بانو

کسی آهستـه درگوش ات مرا گپ میدهد بانو

 

بفرما چای و شیرینی ، بفـرما بوسه های از...

بگو کاین ثروت ومستی،که راشب میدهد بانو !؟

 

کبوتر وار می خوانم ، کبـــــوتر وار و بی پروا !!

کمی ریـــتم نفس هایم ... تبِ رپ میدهد بانو

 

زبس کج رفــته چشمانت میان کوچه مان گویا

مـــــرا فکر"حسن"کرده و هی چپ میدهد بانو

 

چه معصومانه می پیچم،چه استادانه میرقصی

که آتش داده بـــر جانم ؟ تنم تب میدهد بانو !

.

.

ازین دیدن چه میخواهی، برو ازشهر دوری کن

از آن مردی که درگوش ات مراگپ میدهد بانو !

 

و اینکه :


سرتا به قدم حریق آتش شده ام
درآتش توبسی کمانکش شده ام

باز آیید و عاشقان !! به دارم بزنید 
زخمی نچشیده ام؛سیاوش شده ام






         

            --- ١ ---

 

ترا شنیده ام از تو که سخت دلتنگی

ترا که مثل خودم سالهاست بیرنگی

 

ترا که مثل غزلهای عاشقانه ی من

سمند پات شکسته است ، میلنگی

 

سمند پات شکسته ست تا هماره،ولی

میان بودن و رفتن همیشه در جنگی

 

همیشه سهم دلِ توست غصه ها،دانم

همیشه سهم دل توست، ازسنگی ؟

 

تو را هماره به تنهایی ام صدا زده ام

تو را که طعم غزل های هر چه آهنگی

 

()

 

ترا شنیده ام ای دوست،آشنا، شاعر!

ترا که مثل خودم سالهاست دلتنگی!

 

             --- ٢ ---

 

تا مـرگ من مسیـــــر  درازی  نمـــانده  است

طفـــــل  فــــلک  نهال دلم  را شکانده  است

 

وقتــــی که تــــو ســـــکوت مرا گریه میکنی

خاک سرمه برسیاهی چشمم چکانده است

 

حیــــــف از تــــمام وقت ، تو با گریه سر نکن

تا فــــــاتحه برای ســـــکوتم نخــوانده است

 

از بـــــس ز خـــیر هر چه خودم تا گذشته ام

جــــــایی برای از تو گـــــذشتن نمانده است

 

تا دیــــــده را به وســــعت وصلت گشاده ام

ایـــــن جاده ها به غربت دردم کشانده است

 

با چشـــــم هات ، فاتــــحه بر گور من بخوان    

این زنــــــدگی درخت غم آنجا نشانده است

 

ای آبــــشار ! خـــون شوی جای چشم من

تا زمهــــریر چشم مرا کس نه رانده است !!

 

مـــــــن می روم ! بـگو که خدا حافظی نکرد

شاید خــــــدا زگوشه ای بام  ام پرانده است

 






                   
                  ...١...

 

با تار گیـــــسوام خــــــدا دل کشیده است
یک کم نحیف وخسته وکا
هل کشیده است

من آن ســـــیاهـــــکاری دسـتان کودک ام
کز بخت بد به مـــنتِ پنسل کشیده است !

یا نـــاخـــدای کشتی در هـم شکسته ای
کایــــزد بـه پای زورق من گِل کشیده است

آنگــــونه مبهــمم کــه خــــم و پیچ هام را
چـون حس ماورایی و مشکل کشیده است

مـــن ماهیـم که وحشت آن موج پر خروش
از ژرفـــنای بحــــر به ساحل کشیده است

()


آره خـــــدا یکی است و مــن نا امید از آن
کاو جرأت ام نداده و عـاقل کشیده است !

 

                 ... ٢...

آنجــــا نشسته ای و منم جــــای دیگری

تنــــها تویی و مــن یکی تنــــهای دیگری

 

توآن تویی که هیچ کس ات "ما" نگفـته و

منهم منم که"من"شده بی"ما"ی دیگری

 

آنک  بــــیا و لحظه ی مهــمان"من" بمان

بــر سفره ی قــدیمی و صهبایی دیگری

 

پیـــشم نبوده ای و ندیدم که هیـچ وقت

مهـمان کس شوی تو به یک چای دیگری

 

چند لحظه ی بمان کـه نگاهت کنم و بعد

میل ات اگــــر بمانی به فـــردای دیگری

 

میل ات اگـر که زخم بمانی و گرکه شاد

با قیل و قـــال و فـــرصتِ دعوای دیگری

 

 ()

 

فکـــرم نبود ؛ بانـــو برو راه ما جداست

مـــن سوخـــتم بپات تو بــر پای دیگری



و اینکه :

کسی را دوست دارد چشم هایش

که چون گوسفندنهدسر را به پایش

 

ولی هــرگز  نمی دانـــد که آسان

یکی دیگــر بگــــیرد زود  ، جایش!!

 







دل ...

 

ای سنگترین سنگ مگر نام تو دل نیست

ای چشمه ی توفانی که جزآب تو گل نیست

 

افتادن تو  بر سر هر رهگذر  هر روز

بیهوده ، مگر سهم تو تکرار کسل نیست

 

میدانمت این دردی که افتاده به جانت

سر دردی و دل دردی و بیماری سل نیست

 

آخر نتوانم که  نگویم ز غم ای سنگ
ره توشه ی یک عمر تو جز چهر خجل نیست

 

()

 

ای سنگترین سنگ بگو نام تو دل نیست

نابود شـــدم با تو و  ، نابودی بهِل نیست

 

خرداد 88. هرات

 

نامراد ...

 

تومال من شده بودی خـــدا اجازه نداد

پدر فروخت "بلی" را ، مُـــلا اجازه نداد

 

تو جان بودی و جسمم درانتظارتو مرد

اجل نخواست عزیزم ، بلا اجــازه نداد

 

چه نا صبور غمـین ای ، چه نامراد مرا

خدا نخواســت بمانم ، تـرا  اجازه نداد

 

دگر تـــفاوتی بین مـــن و نـــگات نبود

فقط عمامه و ریش و "کُلا"  اجازه نداد

 

گلایه هات متین اند و  لا  الله  کـه  من

به درب خانه رسیدم که" لا "اجازه نداد

.

.

چه بدنصیب تویی و چــــه نا امید منم

تو مال من شده بودی،خدا اجازه نداد !!

 

 

واینکه :

بگیــــرم درد هــایت را سیاوش

شراب چشم هـایت را سیاوش

بریزان قطره قطره تا که هستم 

به جان مـــن  بلایت را سـیاوش







دوستان درود !!

از اینکه اینبار آمدنم زیاد بطول انجامید معذرت میخواهم اندکی کسالت و عالمی دغدغه و دلواپسی ، باعث بمیان آمدن اینهمه بیخبری و دوری شده بود . امیدوارم بتوانم فاصله های بمیان آمده ی این چندگاهِ نانبشتن را جبران نمایم ... اینبار ،اما با نوشته های سال پار آمدم و مجال نوشته های جدید را تا فرصت دیگر چشم خواهیم دوخت .....


  
ابرهای نا امیدی..

 

تا که رفتی از برم حـــتا جــــــهانم گریه کرد

مــــــرگ آمــد بر در ام ،عمر جوانم گریه کرد

 

آمــــــدی دستی نهـــادی روی دستان دلم

اتفاقی در گــــرفت و جسم وجانم گریه کرد

 

وحی گشتی یکشبی تو برخیابانهای خیس

میده میده رفتی و هفت آسـمانم گریه کرد

 

ابرهای نا امیدی ، چشم های غــرق اشک

هــــر دو یکـــباره به چهر زعفرانم گریه کرد

 

آنــسو یک صف از مــلایک ، بر فــراز ابر ها

بـــرمن و بـــر حـــــال زار خاندانم گریه کرد

 

شعر گفتم درد هــایت را ،ولی این درد نیز

بـــــرمن و بـــر شعر های بی زبانم گریه کرد

 

شهـــر پر بود از غریو و ناله های بی حساب

بیـــحساب آنــشب تمام عاشقانم گریه کرد

 

خاک باقی ماند و از خاکسترم ققنوس؛  آه!

ذره ذره عشــق تـــو از خــــاکدانم گریه کرد

.

.

تانپنداری که عاشق چشمهایش خیس بود

ابـــر بارید و شبانگه گیـــسوانم گریه کرد

 

بهمن 88. هرات
....................................

نمیدانست ...

 

دوستش دارم ؛و لیکن او نمــــیدانست

مهــــربان یار منِ ی بدخو نمـــیدانست

 

یاکه میدانست وخود رابیخبرانداخته بود

یاکه اصلن از غمم یک مو ،  نمیدانست

 

دل بدریادادم و گفتم که عاشقت شدم

برنمیداشت شانه از گیسو،نمیدانست

 

حلقه درحلقه دویدم،صوفی آهم راشنید

در فــــراقش تن تنا یاهـو ، نمیدانست

 

گرگ بود اندوه و دردش درلباس بره ها

درکمین این "من" ی آهو ، نمیدانست

 

دوستش دارم هنوزم،عاشقش هستم ولی

حیف آه و ناله ام را او ، نمیدانست ....

 

زمستان 88.هرات
............................................


واینکه :

این رفـــتن مـــن عجــــیب و باز آمــــدنم
چون قطره ی اشک خشک ایستاده منم

امــــروز گذشت و پشت امشب شاید  
فــــــردا به حضــیض خــــاک افتـــاده تنم








به عشق ! بلکه بمــیرم برو تو جدی نگیر

زخویش و زندگی سیرم برو تو جدی نگیر

 

بــرو و شاد بمان با  تمـام خسته گی ات

روا مـــدار حقیرم ، برو تــــو جدی نگــیر

 

برابر است قــــد ات با غــرور عرش خدا

زمیـــن بکر و کـــویرم  بـرو تو جدی نگیر

 

منی شکسته اسیرم تویی فرشته به خواب

برو بخـــــواب عزیزم ، برو تو جدی نگیر

 

خدای قصه برایم دل شکسته فروخت 

سپــید مویم و پیرم ، برو تو جدی نگیر

 

کبوترانه به رقص آمــدم ز بیشه ی دور

بمان که اوج بگیــرم ، برو تو جدی نگیر

 .

.

کنون به خاطر فرهادِ قصــــه ها  بگذار   

که عاشـقانه بمیرم ، برو تو جدی نگیر

 

و اینکه :

 

دیــــوانه ی سر به راهِ تو ،این دل ما

حل شد به نگاه عاشقت مشکل ما

 

زآنشب که ز متن کوچه ها میگذری

کار من و دل شـــده فقط حـول و  لا

 

 










مسافر...

 

 

بی سایه در اوهام خودم گــم شده بودم

چون شهری که آماج تـهاجم ، شده بودم           

 

یک شهر همه آبی و روح و تن من سرخ

انگــــشت نمای همه مـــردم شده بودم

 

مانند کسی که اجلش درکف دســـتــش

غرقِ لب و دندان و می و خُم شده بودم

 

تا روضه به سر چـــــرخ زنان رفتم و بعدن

در بحـر "سخی"موج و  تلاطم شده بودم

 

پیــــــوسته بدنبال خـــودم نقطه کشیدم

بی نقـــطه و  بی کامــه تکلم شده بودم  

 

بین من و تو فاصله، یک قلعه ی "جَنگی"

آنجا که تو غم کاشتی ، گندم شده بودم

 

گـــه "دَندِ" شمالی و دمی بستر" ایبک"

در سبزی هـــزیان تو من گـم شده بودم

.

.

مشهور به ناکامی شدم ممـتحن دهر!!               

درعشق نفرمودی که چنــدم شده بودم؟

 

 

و اینکه :

 

از ایل غــزل شبی برون آمــــده بود
چون ماه به دشتِ سرنگون آمده بود

تنها وغریب و بیکس و بی همه چیز
شاعــــر به مـــزار نیلگون  آمده بود

 






پریی قصه ...

 

په ...په... پریی قصه ، همین  است زندگی

آ ..آ ...آخر دو متر خاکِ زمین است زندگی

 

او رَ ...رَ...ره ...رهزنِ ستاده به راهِ است و نازنین

نَ...نَ...نه... نرو که باز کمین است زندگی

 

شا...شا...شادی نداره رفتن وبالا نشستن ات

با درد و رنج و غصه عجین است زندگی

 

تو شهریار قَه...قَه...قلب منی دوست دارمت

دُ...دُ... دور از تو شامِ درد وحزین است زندگی

 

من سا...سا...سالها اسیرم و هی دردمیکشم

زَ...زَ... زخم زبان و داغ جبین است زندگی

.

.

امشب چه تَ...تَ...تلخ آمده ای روی دفترم

آیا پَ...پَ ...پریی قصه ! همین است زندگی ؟

 

زَ...زَ...زبان لال و دُ...دُ...دُ ...دو گوشِ کر

بی تو خُ...خُ...خدا نخواسته چنین است زندگی

 

واینکه:

ای صورت ماهِ تو به هر عید و برات

آرامش یک شهری و سمبول حیات

 

این هــــــم به تلافی تفــــأل زدنت :

برشاخ نبات وخویش وقومت صلوات

 






 

 

تا شراب چشم تو در بوتل افتاده ، کم ات

مستی ام رنگی نداردساغر و باده کم ات

 

کارت های دعوت عشاق بر دیوار تو

روز های جنتری ای دو هزار و ده کم ات 

 

گفتی ودکای لبت را از دلم جور میکنی

هرچه دارم تابخواهی،حیف این ماده کم ات

 

خانه ات هفت کوچه دور ازمن ولی در بیخودی

این خیابانهاکم است و وسعت جاده کم ات

 

قد و بالای غرورت را نمیدانم کجاست

سرو و ناجوی بلند و دستک و خاده کم ات

.

.

سنگ شو این شیشه راتامیتوانی خوردکن

فرقی چندانی ندارد ، این دل ساده کم ات

 

 

بی تو...

 

دلم اینجا خون است

من به آغوش غم ات باز پناه خواهم برد

وتهی خواهم شد

شبی از دست خود و دلهره های نامرد

 

آه ...

چقدر آسان است !!

دلسپردن به کسی...

 

شاد بودن به غم و درد و...

ولی ،

 دم نزدن دشوار است

مرد می خواهد و یک روح بزرگ

مثل دریای پریشان ای که از درد بخود می پیچد

تا ابد میرود آرام و صبور

میخورد بغض خودش را تنها ...

 

آه ...

پشت من خم شده بود ،

زخم های غم واندوه تو بر دوش منست

میروم ساکت و آرام و غمین

تا به فرجام همان جاده که جز تو کسی نیست

منزل ات را دانم ،

گرچه راهم دور است

گرچه من تشنه لب از ساحل رود آمده ام

گرچه محتاج لب و بوسه و آغوش  تو ام

و در این دشتِ بزرگ

مثل کولی گک آواره فراموش تو ام ....

 

؛

 

در قفس آزادم

گر تو شادی ، شادم

کوه غمهای تو چون قاف بلند

عاشقم ،

     فرهادم ...

 

()

 

بی تو بودن ، اما

درد جانکاهِ دل کوچک من ،

زخم ی افتاده به پیرامون تندیس من است

.

.

وای ...

چقدر سنگین است !!

بار تنهایی و دلبستن و بودن،

                                 بی تو !

 






()

امروز به بیهودگی سر شد ...


فردا گذرد نیز ،


ولی ،


خاطره برجاست ...


این خصلت دنیاست ،


 شاید که به ویرانه ی فردا نرسد قافله ی ما ...

 

 

ماه سرنوشت...

 

اردیبهشت! ماه خدا ، ماه سرنوشت

نامت چــرا خدای به تقدیر من نوشت

 

نقش هزار گونه خیالت به تن کشید

اما خزانِ سرد غم ات بر دلم بهِشت

 

خاک نمور و سرد و سیــــاه زمانه را

گل کردوهِشت برتنم اندامهای زشت

 

آغازشد حکایت من زآن شب نخست

تبعیدی  ام نمــود خدای از در بهشت

 

تقصیرمن نبودخودش خواست اینچنین

ترکیب نا برابر عصیــان و آب و خشت

 

این بازی ازنخست به سود دلم نبود

فرمان شاه بودوهدایت که مات وکشت

 

اینک توقرنهاست که همریشه ی منی

اردیبهشت ! ماه خدا ،ماه سرنوشت !

 

مدح شبیه ذم ...

 

 

نی نی چشمان من سنگ سیاه غم است

هر کـه به یاد تو نیست سنگترین آدم است

 

سنگ شدم سنگ سرد،پیش قدمهای تو

خاک قدمهای تو،جلوه ی هفت عالم است

 

تحـفه ی جـــانم بگیـــر ، بار دگــــر  رد نکن

من چه  توانم  اگر  تحفه ی جانم کم است

 

هر سحر هر شامگاه ، ماهِ هـــلالم هـلال

پیش غــرورت عــزیز ، قد رسایم خم است

 

شهر  پر از انـــتحار ، کــوچه و من داغــدار  

غصـــه ی جانکاه تو ، مثـل عزای بم است

 

ماه کجامــثل توست ، نیمه ی پنهان من !! 

او به تومانند شدن، مدح ی شبیه ذم است

 

رفتــن ات هم زندگیست ، آمــدنت نیز هم

ای که نفسهایمی گــر نشوی ،ماتم است






 

...... !!


چشم تو  هـــزار  گنبد  پاک و تهیست

قـــد تو مـنار جام یا سرو سهی است

 

تا ماه شده ای ســــتاره ها حیران اند

این ماه قشنگ وناز،دُر دانه ی کیست؟

 

تا لکه ی عشـــق تو به دامـــن افتــاد

این پیرهن ی حجاب ناکــرده ز چیست

 

از روزی خـــــدا اســـاس آدم بنـــــهاد

درهیچ کجاعزیز چون تـو کسی نیست

 

می آیی شبــی به بســترم  ،میدانم

اما چـه کنم که عمر آخر شدنی است

 

شب های سیــــاهِ ســرد را "مختاباد"  ١

در هجــر و " تمنای وصال تو"  گریست

 

چون گــــریه ی عاشــقان کـویت دیدم

بی چشم تو،گفتم که نمی باید زیست

.

.

بر سنگِ مــزار من نوشــــتند که حیف  

گفتی که نمیشود ... و لیکن شدنیست!!

 

  
   
   دل...


دل نیست،که پشتاره ی غمهای من است این

نه ، بندِجنون ایست که... بر پای من است این

 

در عــــالم تو شـــــور و شــــرار ایـــست دل تو

درعـالم من ، هق هقِ شب های من است این

 

صــــد آه جگــــــر ســــوز و هــــزاران قـــدح درد

ای وای من ،ای وای من،ای وای من است این

 

عاشــق شده است یا نه ؟، دلـش از پی سودا

دلـــواپــــس کـــولی وش زیـــبای من است این

 

نـه ؛ مثــــل شمـعی کـه بــنهی در گــــذر باد

 آتــشگه ی بیـــهوده ای بر جــای من است این

 

 چشمش ز پـــریشانی ز هــــــر  روزنـه  زل زد

بیــــچاره ی زنـــدانیــی تنــــهای من است این

 

تا بـــوده چنین ، هرنفسش دیوی سپید ایست

آتــش نفسِ خفــــته ای همــپای من است این

.

.

دل نیست،که پشتاره ی غمهای من است این

ای وای من ،ای وای من،ای وای من است این

.......................


 ١.  بروی مختاباد کلیک نموده و تصنیف زیبای " تمنای وصال" را باصدای عبدالحسین مختاباد دریافت نمائید...






         
   
           ....  ١  ....


معتاد شــــدم باز غــم اندود شـــدن را

با هر پُک ی سیگار لبت دود شـــدن را

 

پروانه شدن دور رخت نیمه شبی سرد

با شــمع به یکـــباره گی نابود شدن را

 

من پر غزلم هان بگـــو تا از چه نویسم

دیر آمــدنت یا کـــه غـــم زود شــدن را

 

از روزی که نقاش خـدا نقش ترا بست

تا"هست"شدی رفته زسر"بود"شدن را

 

من بی غـــم و اندوه تو  بودن نتــــوانم

بی روح نداند کسـی مـــوجود شدن را

 

تو قبـــله ی عشاق جهانی و  خدا هم

بخـــشیده به تو ارزش معـبود شدن را

 

لیکن چه کنم باهمه خوبی ات ایدوست

آمـــوختی از ماه ، تو مفقـــود شـدن را

.

.

ای عشق بیا آتشی بر سینه ی ما کن

پـروا نکـــند کشته ی تو دود شدن را !!

 


            ....   ٢   ....

 

از رشته های جان بیا پیرهنت بکن

یک دامن قشنگ بساز بر تنت بکن

 

خیاط های شهر برش کرده اند مرا

سرقیچی های قلب مرادامنت بکن

 

یا چشم های تُرد مرا صبحگاه زود

با خـــود ببر فدای غزل چیدنت بکن

 

جان مرا بگیر و به گام خود ات ببند

بعدن اسیرغمزه ی راه رفتنت بکن

 

آهسته تر بیا و دل وحشــــی مرا

زخمی نموده رنگ برآن ناخنت بکن

 

یکبـــاره صـادقانه بیا جان من بگیر

گرد و غبار و خاک به پیرامنت بکن

 

من کفش میشوم بخداکفش نه زمین

یکبارهم شده غم ایستادنت بکن

 

 

   و اینکه ...

این ابر سیه علوفه ی اسبِ من است

خورشیدذغالِ کوره ی کسبِ من است

 

آن رعـــد که از حنجــــره ی ابـــر پـرید

دلتنگ ترین سکوتِ دلچسپِ من است

 

 






 دوستان درود ...

از عمر شهر آشوب دقیقن یک سال گذشت ،یک  سال پراز فراز و نشیب و مملو از دغدغه و دلهره و دلواپسی ...سالی آکنده از باز پروری خاطرات دور و نزدیک وروایت های نو و کهنه ...آنچه را که درامتداد این مسیر دراز زیبای پشت سر گذاشته ی شهرآشوب حاصل آمد ، یکسال تجربه و کوله باری از احساسات به باد رفته ی اغلبن به بیهوده گی است ... دل دادن ها و دل سپردن های بیجا و نامعقول ، خورد شدن ها و بزرگ شدن های حباب سان ، خام شدن ها وپخته شدن های خود خواسته و ناخودآگاه ، خیز زدنها و پریدنهای ماورایی نا متوازن و نا همآهنگ .همه و همه جزء دغدغه های بود که فقط در طی همین یک سال خورشیدی گذشته سد راه دستیابی به بالندگی و برازندگی شهر آشوب گردیده بود. سالی که شهرآشوب  آنرا به سادگی پشت سر گذاشت وبه خاطره های که هرگز نخواهد ماند سپرد وفراموش کرد ...با این وجود  آرزومند است 89 گستره ی زیبا تر و پر بار تر از سال پار باشد ... چه برای شهر آشوب و چه دوستان دور و نزدیکش که صبورانه تحملش کرده اند و تا به اینجا همراه و همگام وی نوشتند و زمینه ساز این شدند تا او هم بنویسد و نویسا بماند ... 

 
         نوروز ...

نو روز خجسته آمده پشت در است

دربازکن ای دوست که روز دگراست

 

هی می رود امــروز و دیگر می آید

القصه که عمــر آدمی در گذر است

 

پیچــیده میان کـــوچه غوغای  بهار

نو روز دگـر آمد و چشمم بدر است

 

ای خضرکه آشیان گل دست تو بود

بشکستی ودست تو پراز بال و پراست

 

من عاشق ابــر بهمن ام ، طوفانم 

باریدن قطره قطره ام بی ثمر است

 

بر جوی روان دیده ام  دل مسپار  

برجاده هبوط اشک من مختصر است

 

ای باد مشو شانه تو بر زلف غم ام  

بیتابی روح و جان من بی شمراست

 

دل بستم ودل بریدم و بشکستم

آرامشم هر دقیقه  چشمان تر است

 

رفت عمرقدیم وکهنه در رهن شراب
تا باقی عمـــر من قمــار دگر است


   گل سرخ ...

جهنده بالا شد و آمد به مزارم گل سرخ

وای..از طرح لبش خاطره دارم گل سرخ

 

باغ پرنقش ونگار وهمه جا جوش وخروش

دل وسودای محبت،من و یارم گل سرخ

 

یادم از کوچه ی او آمد و لیلای بزرگ

پراست ازشعروغزل چشم نگارم گل سرخ

 

جانِ بشکستنی ام رفته که تا فصل دگر

بر  ســـر راه لب اش لاله بکارم گـــل سرخ

 

روح آزادگی و رسم سخاوت ز قدیم

نقش بسته به رگِ برگِ چــــنارم گل سرخ

 

جهنده بالا شده و ســـال نکــــو داده نوید

حیف کزشهر خـــودم فاصله دارم گل سرخ

 

بهار آمد ...

سمنک آمده درجوش بگو دف بزنند
ناز من پا شد و رقصید بگو کف بزنند

 

دستهاغرق حنا دارد و گل دور برش

آمده از ره بس دور بگو صف بزنند

 

باغ های گل و ریحان نکند کم باشد

مریم وسوسن ونرگس به مضاعف بزنند

 

اوخودش شاعر زیباست بگوئید مردم

سخن ازشعر وغزل های مردف بزنند

 

عطرزلفش بخدا نافه کمیاب تراست

فقط آنکس که شود روضه مشرف،بزنند

.

.

سمنک آمده درجوش ،خدا بیتابم !!

بازم او پا شد و خندید ، بگو کف بزنند

 

 

      انتظار ....

 

ایستاده بود چشم نمی کند از قطار

دردستهاش گُدی گک وحجم کوله بار

 

پیراهن بلند نپوشیده بود و سخت

چون ماه می نمود درآن پیرهن؛خمار

 

آهسته آمداز بغل دست من گذشت

بنشست روی صندلی وگوش انتظار

 

آواز آشنای کسی را به چشم خیس

میدید،میشکست چوشبهای بیشمار

 

آنقدرگریه کرد که کس را نمی شنید

مثل کلاغ تیره ای درشام های تار

 

ناگه میان وهم خودش ازخودش پرید

کس را ندید درخم آن ایست گاهِ  پار

 

آنروز او نیامد و درحجم بی کسی

آهسته رفت غرق خودش دخترک ، مزار

 

و آخـــر اینکه :

عمر آدمی ، چشمه ی جوشانی را مانند است ، چنانکه جوشش آب تسلای دل نا آرام چشمه  است ، گذر عمر و فراموشی نیز دوای درد بی درمان دل آدمی ؛ راستی اگر فراموشی نقاب چهره ای ناهمگون خاطرات  دور و نززدیک آدمی نبود چه اتفاق می افتاد ؟؟؟  شاید همه چیز به راحتی از میان میرفت .. شاید ، زندگی آنقدر جدی میشد که همه مجبور می شدیم دست به انتحار زده و مانند " ..."  ، " ...."  و " ...."  قید همه چیز را بزنیم ... بدون شک بودن و ماندن را مدیون فراموشی هستیم ، فراموشیی که حکم آبی سرد را دارد بر آتش عطش و سیری ناپذیر آرزوها ، امیال و دغدغه های بی سرانجام  آدمی  !!



                       سال نو ، حیات نو و فضاهای جدید و امروزی تر تهنیت تان باد !!







تقاص ...



سرگیجه های سرد مرا از ورق بگیر

پیـــراهن سپــــید مـرا  از فلق بگیر

 

رنگم خزانِ زرد ، چرا من چه کرده ام

رگ های هرزه گرد مرا از شفق بگیر

 

دیگر شکستِ رنگ مراکس نمی خرد

دیوان های خطی ام از "فرزدق" بگیر

 

عمریست بار آیینه دارم ، کسی ندید

عالـــم نمایی های من از زرورق بگیر

 

آزرده خار های جنون دست و پای دل

این خارهای خسته گی ازپای"لق"بگیر

 

آهستــه برگِ زندگی ام  را ورق بــزن

از درد ها  و دغدغه هایم سـبق بگیر

 

آتش بزن به پیکر بی جان و سرد من

بعدن تقاص مرگ من از ذات حق بگیر

 

کفرم به آخر آمده ،  بیزارم از خودم
تندیسِ استعاری من از  شفق بگیر !!

 

 



واینکه ...


ایکاش بهار همره ی گل برسد

بر باغ خزان رسیده بلبل برسد

ایکاش خدا دوباره  جانم بدهد

پایم به مزار یا که  کابل برسد

 

 






 

شک میکند ...

گفتمش مُردم برایت،بازهم شک می کند

آیدی چشم مرا چند بار او  هک می کند؟

 

آیت رنگین لب های غزلنوشش... ، خدا !

شــــعر تا بشنــیده چشــمک مـــی کند

 

بیــــخودم کردست و رقـص گیـــــسواش

تکــــیه بر صهبــای قـــرصک مــــــی کند

 

ایـــن دل شــــوریده و بی حــــال مـــــن

بی خــبر از خـــــویش ، رقصک مـی کند

 

لیـــــک او کـــه این روایت مــــالِ اوست

یک کــــنار ایــــستاده چک چک می کند

 

او نمـی دانـــد کــه درد ام تا کــــجاست!

بی گمــــــان فکـــــر عـــــروسک می کند

 

دست هایـــــش بــــوی باران هــــای دور

خنــــــده بـــر عقـــل متــرســک می کند

 

.......

 

ای دریـــــغ از  نا جــــوانی هــــــــای او ،

گفتم اش مُردم، ولیکن باز او شک می کند

 

 

 ...میتوانی

 

گریه کـــــن تا می توانی دخترک

درد هـــــایت را بـــدامان ســـرک

وقتی میخندی مرا هم خنده کن

با دل زیــــــبا و چشـــــمانِ تـَرک

 

آه ، آری زنــدگی یعنــــی همین

گــــــریه ای انبـــــوهِ  دردِ لا درک

 

وقتی بی او ،برخودت زل میزنی

یاد آور زخـــــم هــــای مشـترک

 

او نمی داند دو چشـــــمان تـرا

یا  کـه می داند و لیکن کمــترک

 

گـریه کن تا پاک و دریایی شوی

قطــره قطــره بر خیابان و سرک

 

عشق یعنی ابر باران زای درد

گریه کن تو می توانی دخترک!!

 

 

واینکه :

 

این ابر که می برد مرا سوی به سوی

کالسکه من بوده بسی کوی به کوی

 

شبهای که جاده ورد باران می خواند

او پرسه زده چشم مرا جوی به جوی

 

             *‌  *   *
شـــــبِ  تاریـــک و  دل در بنــد یاری
خـــــدا یا تـــا به  کـی این روزه داری؟

اذان عشـــق را داد و  به مـن گفت

که بر چشم ات نویـــسم یـــادگاری

 

         *‌     *     *


سیـاوش خُو  نکن دیگـر به زنــــدان

اگـــر چه  باشد ات اندوه  چنــــدان

 

رها کن عشق را دیوانه شو ،های!

کـــــه سنـــگ لای نان آزرده دندان

.

 

یادداشت :

 

جان من ! همــچو تـــو غارتگر جان بسیار است  ....  نه که غیر از تو جوان نیست، جوان بسیار است...

 









غدارِ ظریف ...

 

بنگر که چه کـرده با دلم عشق کثیـف

جانم بنهـــاده  در تهِ مـــــشتِ حـریف

 

آخــر ز فـــراق چــشم او خــاک شدم

بشکسته و بی گناه و دلتـنگ و نحیف

 

کاش همره ی ایل اشک و همگام بهار

روزی بــرسم  به مُلکِ  غـــدار ظـریف

 

یا واژه ی سبــز  قــدمش را غـــزل ام

یک شب بکــشد به قــافیه یا که ردیف

 

مــانند غـــــروب فصـــل پائـــیزی ام و

یا بــرگ فـــرو شکسته و زرد و ضعیف

 

تقــدیر مرا خــدا چنــین کــرده و کـاش

روزی بتــوان رَستن از ایــن بند شریف

 

.......

 

صــبرم به ســر آمــد و نیامد اجــــلم

مُردم به خدا ،بکُش مرا عشق کثیف!!


    و...اینکه :

 

 

چــرا با تو جفا کــردند سـیاوش" ٢" 

تـــرا تنها رهــــا کردند سیاوش

 

بـــرو شهـنامه ی دل را ورق زن

سـر ات از تن جداکردندسیاوش


            *   *   *

 

چی بد کردند سیاوش با دل تو

گره بستند به درد و مشکل تو

 

بسوز تا هرچه میخواهد بسوزد

که آتشزا است هر برگِ گل تو

 

 

 

پینوشت

١- دل های پاک خطا نمی کنند ، سادگی میکنند... سادگی اما ، پاکترین خطای دنیای امروز است.
 
٢- سیاوش نام مستعار من است و اغلب نوشته هایم به این نام منتشر شده اند.






 

 

 

انتظار ...

 

چه ساده از خـود و از روزگار خسته شوی

به هیچ کــــس نشود اعتبار خسته شوی

 

بشینی و ز دل و هـــرچه در درون خــودت

بکشی نقشه ی یک انــتحار خسته شوی

 

بیایی و بخــزی در ســکوتِ بی هـمه چیز

دو بـاره از خـود و ازهر چه یارخسته شوی

 

اگـــر که کــــفر نــــباشد برای بار هـــــزار

ز هــــرچـــه لطفِ خداوندگار خسته شوی

 

چو قوی عشـق رَوی درسـکوت جان بکنی

زگـــریه هـــای خودت بار بار خستـه شوی

 

ندانی عاقـــبتِ گنگ و نامـــــرادِ خـــود ات

دوباره گل بکُــنی روی دار ، خستــه شوی

 

بشــینی کنــج اتاق و به هـــرچه زل بزنی

به مــــرگ هم بکشی انتظار خسته شوی

 

 

و آخر اینکه ...

  

با خال و خط اش دوباره خو کــرد دلم

ساکت ننشست،به قبله رو کرد دلم

 

دیشب که غزل بلای جانم شـده بود

با کــــولی خسته گفــتگو کـــرد دلم

 

             ******


دریــایی پـــر از سـحر ، غلام نگه ات

این غصــه ی بی پـــدر غلام نگه ات

 

ظالم! تــوکــجایی که دل وجــان مـرا

بـربـــسته به چــوب تر، غلام نگه ات

         *****

این راه دراز عـــشق آســــان نــشود
کافرشده ای دل ات به ایمان نـــشود

 

پژمان چه کنی برو خودت را بـــشکن

نا کــرده گنـه ، به نامِ انسان نـــشود







دوستان سلام !!


امروز که گذشت روز خوبی بود ، روز پاسداشت یکرنگی و یکدلی و مهر ، روز دلدادن و دلسپردن و عاشق شدن و عشق ورزیدن... عده ای عشق میورزند و می مانند ،جمعی درد میکشند وحسرت میخورند و میمیرند . وگروهی نه این میشوند و نه آن ،
نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن ؛با این وجود هستی مدام در گردش است و ما را میگذراند  چه این باشیم و چه آن... اندکی اگر ژرف بنگریم ، در این تنگنای خطیر ناگزیری ها و بی سرانجامی ها ؛ چه کوتاه است فرصت حضور و چه حقیر است انسان و چه نا مراد است دنیا و چه ناچیز است آرزو ها و امیال آدمی !!

 

                                                        بهترین ها به کامتان باد !

 

آه تو ...

 

زندگی را گریه کـــردم گاه بی او گاه تو

او که از اول نیــــامد ، نیمه های راه تو

 

مُردم آخرقطره قطره نیمه شبها،سالها

روز اول او مرا کشت آخـر هــــــر ماه تو

 

ای بسا نا مهربانی ، تاکجـا نا مـــردمی!

او نـــهاد ام در بیابان ، درمیــــان چـاه تو

 

بیگناهم ،درد دارم ،هان بگوئیـد ام چرا؟

او مــرا ارزن نداند ، ذره ای چــون کاه تو

 

عـــاشقی یک راهِ تنگ و یک خیابان دراز

این طــرف را او گرفته آنطرف را  آه... تو

.

.

ناله کردم،زخم دیدم "قوغ١" آتش شددلم

بعد ازین خاکستــرینم ، گاه بی او گاه تو

 

لاف وفاداری...

مــن نمی خــواهم بـسوزم آفتاب

ایـــــنقدر بــــر روح غمــناکم متاب

 

آفــــریدی عشق را و نیـــز مـــــن

خـــــوانــده ام ازلای اوراقِ کـــتاب

 

با تمام عظمت ات گُــم می شوی

پشت یک مشتِ نفسگیر سُـحاب

 

مرگ بیشک پشتِ گوشِ آدمیست

چون بیــــفشاند زبانـــش را حُــباب

. 

.

عشق من! ای شهر زاد عــاشقی

پـاک باشــی چـــون زبــان تُــردِ آب

 

نقــــش پای خـــــاطرات خفــته ات

مــــانده بر جغــــرافیـــای تنـگِ قاب

 

اینــــــــقدر لافِ وفـــــا داری نــــزن

من نمی خــــواهم بمیرم در عذاب!

 

   و آخر اینکه...


اگر بستم به سیــــنه آه ی سـردی

ندیدم جــــز غـــم و انــــدوه ، دردی

 

چنان بیگانه ام ازخویش،ای عشق!!

که مثل من مــبادا هــــــرزه گرد ای

 

 

١- قوغ : اخگر






 

 نشد ...

در پــــیامک درد هـــایم جـــا نشد

گـــــریه کــردم صـبر کردم تــا نشد

 

رفــــته بـــودم صــدخــیابان دور تر

شــــهر سبـــز آرزو پیــــدا نــــشد

 

بیــن مـــا یک قـــــــاف راهِ دور بود

در میــــان خـــواب هـم کوتاه نشد

 

هرچه کردم گوشی ات حرفی نزد

شــایدم در خـــواب بـــود و پا نشد

 

پای من در بی قـــراری مــانده بود

اســــب رویا هــــم رفیق راه نشد

 

چشـــم  هـا گهـــواره ی بارانِ درد

قطـره قطــــره رفـــت تا دریا...نشد

 

......

 

گــریه کــــردم دجـله دجله  تا خــدا

تا رســم بر تــــو  پری!! ، اما نشد

 

 دود ودرد ....

 

سیـــگار برگ ، دفــتر خالی ، خزان زرد

تنهایی اتاق و تب شیشه هـــای سرد

 

یک صورت استخوان وتن زخمی ونحیف

جا مــانده از تباهی شب های تلخ مرد

 

تو درمیان حلقه ی دود و خمــار و شعر

ظاهـــر شدی چــو روحِ گرفـتار پیر مرد

 

آهسته آمـــدی و مقــابل نـشستی و

دیدم شبـــیه قلـب منی ، مثل کوه درد

 

تا خـــاطرات کهنه ی خــود را ورق زدی

یک اشتهای پیر به چشــم تو  گریه کرد

 

بغضی که درحوالی روح تو جـــان گرفت

ماتم گذاشت برمن وآن لحظه های سرد

 

ازبس که پلک پنجره بی تابی کــرده بود

بستم بر روی پنجره ها چشم هیز مرد 

 

تا آمــــدم ز نقــش خیال ات نمـانده بود

طــرحی برای این دل تنهای کــوچه گرد

 

......

 

بار دیگر سکوت نبــود ات مــــرا گــرفت

سیــگار برگ ، دفــــتر خالی ، خزان زرد
 

    و ...

بــیزار شـــدم ز روی دلگــیر خودم

چـــون آیینه تــابه شام درگیرخودم

 

اینجاچه کنم، برای کی گریه کنم؟

مریدِ خود ام، مرادم و  پیر خودم!!

 

      *‌‌  *   *

تنهایی و انتـــظار آخـــر شـــده بود

دلبستن بی شمار آخــرشـــده بود

 

ماهِ شبِ تنهایی ؛خودش میدانست

یک حلـــقه طناب دار ، آخرشده بود

       *‌‌  *   *

تلخ است بمان چگونه بی ما بروی؟

چون مـاهِ شبِ سـیاه  ی تنها بروی

 

حالا که رسیــده بغض هـایم به گلو

نا مردی اگــر بمانی ، فـردا بروی !!

...........................................

نکته :

دوستان !‌  از مشکلات وزنی موجود در ابیات سوم و پنجم  غزل نخست نیک آگاهم چه زیبا خواهد بود که دوستان مشکلات وزنی را که ملاحظه میکنند خاطرنشان نمایند تا در قسمت رفع و اصلاح آنها اقدام صورت بگیرد...

                                                                                                                                     باسپاس.






این غزل تقدیم به او که با "پیامک" اش صرفن بخاطر یک اعتراف گریه نمود ...

گریه چرا ؟

 

بخند به روی زمیـــن و زمــان ، گریه نکن

نرو  نرو  تو  ز پیــــشم ، بمان  گریه نکن

 

چــــرا به خاطــر یک اعتراف هرزه چــرا؟

دوبـــاره پس بدهی امتــحان ، گریه نکن

 

زمـــانه پُـر ز دروغ است و بی بهانه  نرو

که هرزه بشــکند ات استخوان گریه نکن

 

به خـــال تیـــره ی زیبای روی گونه ی تو

به گریه میشود ات انس و جان گریه نکن

 

غم و فسانه ی بیجای هرچه هستی من

به قـــدر یک ســر ســوزن بدان گریه نکن

 

زمانه در گذر است و کمی کلان شده ای

بلا به  پشت دو تــا اســـتکان ، گریه نکن

 

خدا هماره بزرگ است ،

                                   و از برای خدا !

سفر نکن تو ز پیشم ، بمان گریه نکن !

   
   و ....

هنگام غروب آسمان خونین شد

آشیل نگاه ســردِ تــو رو یین شد

 

از بخت بد و ستاره شـــوم  اینبار

قــــربانی تو مترسک چوبین شد

          *‌‌‌     *     *

تکرار عبث همدم و یارم شده بود

بیــهوده سرایی روزگارم شده بود

 

حالم زمن و وسوسه هایم بدشد

شب هم بخدا عزا دارم شده بود

 






پایان  یک روایت...


 

دیگــــر نخواهــم آمـد لـیلا خــــدا نگـهـدار

تا روزگــار دیگـــر دست از گـــلایه بــــــردار

 

من آنیموس عشقم ، بر دیــدگان بی تــاب

به آنکه خـــواب بینی ، با چشمهای بیــدار

 

آن طرح گنگ و گیجم ،انسان عصرسنــگی

پوســــیده استـــخوانی در لابـــلای دیـــوار

 

حاشـــــا نمی تــــوانی بیـــگانه بــودنم را

با زخم های بیحد ، با درد هــــای بسیـــار

 

دستــــم نمک ندارد شور است زنـــدگانی

شور است زندگانی! بردیده هـــای غمدار

 

این آخـــــر جنــــون است پایان یک روایت

دیگرنخواهی رنجید،زاین چشمهای بیمار!!


...

بودن نمی توانم ، بودن بسی گران است

بهترهمان که طرحی، ازعشق روی دیوار!!

 

 

و چند بارانی ...

 

صدایت همچنان اندوه است باران

بدل سنگِ هزاران کوه است باران

دلم می خواهد از خویشم گریزد

ولیکن غصه ها انبوه اســت باران 

 

            *   *‌    * 

تـو و رمـــــز جنـونت را سیــاوش

دل بـــی دردِ دونـــت را ســیاوش


ببین اســفـــندیــار نا مـــــرادی ،

به کی بسپرده خونت را سیاوش ؟

         *  *‌  * 
دوای ســــینه ی پــــُر درد باران

رفیق این "من" ی پُـــر گرد باران

 
بیــــاکه دســـت ها از نا امیدی

شــــده زنـــدانی نامـرد ، باران!

 






تقلا کن !

 

من خیابانِ بلند غصه ام

تکدرخت زخمی بشکسته پا وسر

چشمهایم بوی باران میدهد

دستهای سرد وچوبین ام  بلند

خفته بردوش تنم آرام و گیج

چون کبوتر های در لانه شکسته بال وپر !!

 

آه ای ناباوری !

عاقبت پایان جاده منزل چشمان سیاهی نیست

که راهی نیست

تا خورشید

تافردای درد اندود یک مغموم

تا نشستن های تکرار وعبث اندود سرد

تا غروب خسته ی خورشید فردای که در راه است

 

آه ! ای فردای دور

آدمی را بس متاع بی بها ایست عمر ...

تقلا کن.

تقلا کن که عاشق را ...

با چشمان بیباک ات تعارف نیست.

 

زمین دلمرده سرد است و

دل من از جدایی های نا فرجام ارواح نگاهت

سخت در رنج است

تقلا کن !

که بی گنج است ،

 این قارون تنها مانده بر دوش زمین ی سرد.

 

خیابان تا خیابان ، کوچه تا کوچه

دوچشمانم

بدنبال گناهی نیست

که راهی نیست، تا فرجام یک فردای اندوه پرورِ بی درد

که دردی نیست ،

جز تاریکی شبهای بی پایان یک آغاز

و آغاز ی !!

که رستن را نشاید ، ذره ذره باز ،

                                           با پرواز !!!

 

تقلا کن !

که دنیا رانباید چشم دوختن برسپیدی ها

که ماهی ها ،

بفکر عقد بستن پای تور ای می سپارد جان !

که واهی ها ،

بدنبال هوس در کوچه میلولند

که میکوبند،

بر طبل تهی از خویش تا فرجام ،

                                        بی بنیاد !!!

تقلا کن ،

هوس مشکل گشایت نیست

که قلبی تا ابد در زیر پایت نیست

که شاید نیست تافردا دلی در ناگزیری های سرگردان!

که تا پایان آدم ،

فرصتی یک چشم راهی نیست،

که آهی نیست

چون حوضی که برمهتاب رخسارت دل افشاند

 

تقلا کن !

شب این برکه کوتاه است وچشمه ،

درنبود چشمهایت،همچنان بی جان!!

که جان در بند بند خالی زلف تو در بند است

که سوگند است

عاشق تا ابد اینگونه می ماند

که میخواند یکریز وپیاپی چشمهایت را

و "ها" یت را

که هرچه حافظ و سعدی و مولانا گل افشانت

 

به چشمانت،

که درس باتو بودن را

بسان دستهای سرد وتنهای خدایم نیک میدانم

وحیرانم ،

که حیرانم کبوتر وار در بند ات

 

                                  
                                     تقلا کن !

 


پینوشت :

 ... و خواست دوست بدارد تورا شبیه گلی 
 نیاز های حقیر بشر اجازه نداد....







... و نخواهد برسم

این تو بودی که دعاکردی به مقصد برسم

رد مرز ات که شـدم ، خانه نخواهد برسم

 

شاید این بخت بد ام حاصـل نفرین تو بود

بت بی درد شــوم ،تا ته ی معبد برسـم!

 

صبــر آخـــر شد و دستان خــــدا دارم زد

پیـرتقدیر نمی خواست که بی حد برسم

 

سیب پارساله ی حـــوای ترا کـــرم جوید

سال دیگر...ونمیخواست که شایدبـرسم

 

حـــاصل چشم تـو و نمره ی ناکـامی من

و تقلــب ، و تقــلا ، و کــــه تا صد بـرسم

 

کـوه درد ام ،کــه بلندم،کـه غرورت نرسد

و نمی کردی دعایم کــه به این قد برسم

        شهر آشوب

چشـــمان تــــرا غزل چـــو در قاب گرفت

آب از رخ دلــــــربــــای مهـــــتاب گـــرفت

آن حلقـــــه ی زلفــــان  بلا خیـــز تو بود

کز چشم ستاره های شب خواب گرفت

 

 






سنگ صبور ...

دخترک رو کــه به دردم تو مبتلا نشوی

وشهر سینه شلوغ است،زیر پا نشوی

 

ز درد سینه ملولم ، دگــر نمانده که تا

بمیرم از غم دوری ، اگــــر که تا نشوی

 

رهی نمانده به خــوشبختی روایت ما

رهی نمانــده اگـر غرق در گناه نشوی

 

من آن غروب غمینم ، تو آن کویر بزرگ

شکسته بــاد زبانم ، که کربلا نشوی؟

 

"خـــــدا برای غـــزل گفتن آفــریده ترا "

چگونه خوانمت عاشق اگرکه وانشوی ؟

 

خـدا نخواسته اکنون،خدا نخواسته ترا

اســـیر  ایــن دل تنـهای مبتلا  نشوی

. .  . !!!

 

دخترک!! کوه غرور است صخره های دلم

خدا نخواسته بیخود ، به زیر پا نشوی ؟؟

            ........................


بامن باش ...

فقط هیچی نگو ، هی !! هیس با من باش

خیابان تا خیابان گیسوان خیس بامن باش

 

خـــدا کرده چنین محتاج زلف کافرستان ام

تو ای کافـــر کـــه بیم ات نیس ، بامن باش

 

زمستان آمــده سرمای سرد باغ و بستانم

به سر کــــرده کـــلاه گیس ... ، با من باش

 

به پشت شیشه سرد اتاقــم برف می بارد

و کفـــــتر هـــای من بندیس ...  بامن باش

 

میان ماوچشمانت دوسه تانقطه راه است و

بگــــو این رد پــــا از کیس ...؟ با من باش!

.  .  .  .  .

نه،مرگ عاشق ارزانست نمیارزدکه تا بازار

بری پـُـرسان کنی چندیس؟؟... با من باش

. 

. 

.

ودرکنج خیابان عاشقی درپای معشوقش

خدا می ساخت از  تندیس ... بامن باش

     ...........


واین یکی به او که گوش ندارد به من و می شنود

 

دلی شکسته


تو
 آه دل شکســـته را میطلـــبی

فـــریاد نـــــگاه خسته را میطلبی

میدانی به دل راه رسیدن بازاست

می گردی و راه بسته را میطلبی







پیش از آنی که زخود رفته وبیمارشوم

یک نفس باش که از آیینه بیــزار شوم

 

قامتت طـــــرح مدرنی ز غزلواره ی نور

اندکی صبر،که از طعم تو سرشارشوم

 

ای پریچهره ی گل صورتِ یکدانه ی من

تو درخت شو کــه بگرد بدنت مار شوم

 

آنقـــدر رشد نما تا که به مقصد برسی

آنقـــدر تا کــــه نگاهت کنم  اوگار شوم

 

ای غزلهای زبان بسته نخواهدکه خدای

شـــکوه آغاز نکرده ... و گنـــهکار شوم

 

ازلبِ همچوشرابت دوسه تاجرعه ی سرخ

آنقدر بوسه ، که نا خورده طلبکارشوم

 

کفـــرکن این دل تنهای مسلمان زده را

پیـــش ازآنی که به کفر تو گرفتار شوم

 

    .... چند تای دیگر

 
١  

من آمـــــــده ام چراغ چشمت ببرم

یک شیشه گلابِ باغ چشمت ببرم


از کلبه گــــکِ قشنـــگ و رویایی تو

گلگشت هــــــــزارداغ چشمت ببرم

 ٢


سرگشته تر از نگاه تــو سینه ی ما

آیینه ی غــم گـــــرفته ی کینه ی ما


صدسال سیه گذشت وارزان نشود

یک جـرعه از آن شراب دیرینه ی ما 

 

٣     

بیــــــچاره تر از ســـــیاهی تقدیــرم

هـــرشب بخیال وصل تو می مــیرم

اینگونه نگاه سرد تان می کُشـــدم

ای نسل تبه !! ز دستتان دلگــــیرم

 






مترسک

 

کَمَک کَمَک ز سر راه تو ،من پس شده ام

مترسک ام که به ملک دلت عسس شده ام

 

عبور کردی مگر جاده های سرد مرا

که اینچنین غزل گنگ و بوالهوس شده ام

 

مباد مزرعه ی سبز نو جوان تو را

بلا ، فرشته ترین ام ! اگر عبس شده ام

 

دوباره طرز نگاهت ،و باز در عجب ام

که من چگونه ازاین در،بدین قفس شده ام

 

میان ما و من و  تو  پل از ترانه و شعر

میـــان ما و من و پل ، خمـار کس شده ام

 

کَمَک کَمَک تو بیا ، باز کم کمَک تو بیا

دوباره از نو ام آتش فکن که خس شده ام

 

به زاغهای سیاهت که زاغ  باغ  تو ام

گمان مبر که بلندم ، که بازِ  کس شده ام

 

 

ای آبی دوچشمت  (١)

 

ای آبی دوچشمت مثل خمار دیگر

آیا تو خواهی گردید،از بیقرار دیگر؟

 

درمقدم تو گم شد صد جان آدمیت

درازدحام عشق و بوس و کنار دیگر

 

هرشامگاه تلخی در انتظار چشمت

بیهوده می کشانم لیل و نهار دیگر

 

شاعرکن التفاتی برحال ریش وزارم

ورنه نشسته حاضر یک حلقه دار دیگر

 

دل داده ام بدستت بانوی روشنایی

رحمی نما که مُردم مثل هزار دیگر

 

در دام گیسوانت،بنداست جان عاشق

هرگز روا مپندار بر سینه خار دیگر

 

درد ات زبانه کرده چون آتش از کنارم

چون آتش از کنارم هرشام تار دیگر

 

 یک لحظه همزبانی!!، دیگر طمع ندارد

این عشق ور شکسته از روزگار دیگر
.

.

.
عمرم تباه گردید ، باحلقه های زلفش

در حلقه های زلف ی آن نابکار دیگر

 

پژمان نگفتنی به، تلخ است آشنایی

باچشم خون چکانِ،چون چشمه سارِدیگر

 

بیهوده میسرایی،بیهودگی همین است

تو مرده ی نگاهش او فکر یار دیگر
.

.

.
امشب نمی توانم تا صبحدم بمانم

خورشیدمن فرو شد پشت غبار دیگر

 


.    .   .    .    .

(١) . زمستان87 هرات، " به استقبال تصنیف آهنگ زیبای جاوید شریف"






از چه نپرسیــــدی که  توفانی ام

سرد ، چونان بـــرفِ زمستانی ام

 

پــرده گشــادی و رخ ات در نقـاب

آمـــــده ای بـــاز بــه مهمانی ام

 

مُــــهرسیـــاه گُنه ات حک شده

تنـــــگ بر انگشـــتر پیشانی ام

 

دفتـــر و دیوان وغزل پر ز تـوست

حیف که یک بیت نمی خوانی ام

 

شـــاد ترین حـــادثه ی شعر من

شـــاد ترین فـــرصت طولانی ام

 

محــــو تمـــاشای نگاهــت منم

می کُــشدم باد کـــه  بـارانی ام

 

خواهمت ای دوست مزن بیشتر

خنــده بر این اشک پشیمانی ام

 

چـــرخ بزن چـــرخ بزن ، بعـداز آن

دســت نگــــهدار  کــه قربانی ام

 

پیــــرهن سُــــرخ بـــه یــادم بیار

حضــرت یعقوب ! کـــه زنـدانی ام

 

هیــچ نپرسیـــــدی ز من حالِ دل

چیـزی نمانده است بمیــرانی ام

 

لالــه بزن ، لالــه به زلفـان خویش

ای گـــلِ  دخــتر ! کـه بیابـانی ام

 

دشـــت پــُر از رنگِ بهارانِ توست

ابــر بشــو ، تــا که بـشورانی ام

 

دست نگــهدار ! فرامــــوشـــکار

حـــدس بـــزن وسعت ویرانی ام

 

طفـــره نــرو ، عشق به پـایم بریز

خــواهش آخــــر که مرنجانی ام

 

درد ، مــزامیــر لــبِ شعــر و من

منتــــظر صحــــنه ی پایــانی ام

 

عشـق نپرسیـــده غمی بر نهاد

بر غـــزلِ ســــاده ی دیـوانی ام

 

حـــــال بــــیا و قــــدح دیگـــــری

ریـــز کـــه مــن آتــش پنهانی ام

 

رقص  بکن سبز شـو از شعر من

تا کــه دو صــد بــاره بـرویانی ام

 

عشقِ سـفر کرده، به دادم برس

یــــارک ی زیبـــای خـراسانی ام

 

شــــور بــــرانگــیز و قیامت بکن

بــــاز بـــر این فــکر دبستانی ام

 

فرصـــتِ زیــبای بهــارانِ تــوست

تشنه ی یک جرعه گل افشانی ام

 

تفـــــرقه منـــداز ، حکــومت نمـــا

عمری بر این کشور چــــوپانی ام

 

کفـــر سیه  کرده  شب و روز من

وای ! کجا رفتـــه مسلمانی ام ؟

 

دســت بــــدار از دل ویـــران مـن

مِهر ! 
          که من برف زمستانی ام


....................
(١) . باهمه ی بی سروسامانی ام   . . . 
باز به دنبـــــال پـــــریشانی ام

"علی بهمنی"






باز آ که سخت خسته و حـــیرانم آرزو

این روزها به خویش نمی مـــــانم آرزو

 

بامن چه کرده ای که بجزسوگواری ات

راهی جـــــدای غصه نمی دانـــم آرزو

 

حتــــاسکوت جـــای قدمهات پر نکرد

من تابه کی زهجر تو می خوانم آرزو ؟

 

جان داده بر صلیب نگاهت مسیح من

بــاز آ ز چــوب خستـــه برویانــــم آرزو

 

هرروز کشته میشوم وخون نمی رود

زاین برکــــه هـای پر تپــش جـانم آرزو

 

من در نبودِ روی تو کافر شدم ... بیا

از دست رفتــه همــت ایمـــــانم  آرزو

 

هر لحظه غرق دردم و باعالمی سوال

چون راز سر به مهر تو می مانم  آرزو

 

یکباره بادو دستِ پراز لطف وکوچک ات

چـــرخی به مـن بده و برقصــانم  آرزو

 

امشب بیادوباره وبر برکه های عشق

از چشمه های تشنـه بجوشانم آرزو

 

تاگل دوباره نی شود و نی دهد صدا

اینجــا فقـــط برای تو می مـــانم آرزو






 

 

آه که در سیلانِ بودن ،

زندگی ؛

دغدغه ی خیلی بد ایست ،

که بکار "منِ" ی دیوانه و خُل می آید !

 

 

روزگارم بد شد

روزگارِ من و هر آن که دراین غمکده دل میجوید !

 

دل که نی ، سنگِ گران

سنگ هم خیلی شرف داره به این آبله پای !!

سنگ ؛

نام زیباست

حیف این تکیه گهی زیبا را

به همین آبله پای بد جنس ،

باز آلوده کنیم !

 

کودکی میمیرد ،

بردرِ خانه ی پر آز و نیاز

کودکی می آید ،

از درِ دیگر ماتمکده باز !

 

 

دور تا دور جهان در گذر است

و دراین دَورا دَور ؛

پول معیار تمامِ خوبیست

 

دین ؛

اخلاق و خدا باوری هم ،

متراکم شده در پول کثیف !

 

آب ؛

آیینه و دیوار و درخت

همه مشتاق سیاست شده اند

 

 

بی گناهی جرم است

بی گناهی باید ،

خاک در گوشه ی زندان بخورد

 

 

چاپلوسی؛ به به !

چاپلوسی رسم است.

 

من خودم میدانم

دستهایم اگر از درد حمایت بکند ،

جیب هایم پُر از انعام و گهر خواهد شد !

زود مستوجبِ القابِ گرانتر ز خودم خواهم بود !

 

آدمیت تنهاست

آدمیت شده محکوم ابد بر درِ آز !

 

کاش کوهی بودم !

کاش این سینه ی پر گرد و غبار

این دلِ غمزده ی سرد و تهی

در تهِ  کوچه ی ماتم زده یادم برود

 

کاش ،

سگهای دهان پاره و ولگردِ جهان

که تهی معده و حیران خود اند ؛

درشب تیره که من تا به خودم می آیم

دست و پابسته ی سنگستان را

-  مشتی خاکی که دگر هیچ نمانده ست در او - 

استخوان خورده و خاکش بجوَند !

 

کاش ؛

این چشمی که در کاسه شعاری شده است

زیر گردیدن این چرخ گران

خاک و خاکستر و نابود شود !

 

کاشکی خاطره های زشتم

تلخیی تجربه های زهرم  ،

مثل یک دانه ی سیگار برگ

بر لبِ گیج مخاطب زده ام دود شود !

 

اکسیجن آلوده ست

سقف خیلی کوتاه ست

سربلندی و سرافکندگی یکجا شده اند.

 

 

خوب یادم مانده ست

که ، محمد گل ؛

پسر همسایه ،

خیلی بی سَر متولد شده بود

شکمش خیلی کلان بود و دهانِ شور اش

در همان ثانیه های آغاز

مادرش را بلعید !

خانه را  هم با او ....

 

خاک را ،

وسعتِ ماتم زده را ،

متصرف شده و مال خودش میدانست !


روزِ دیگر دیدم ،

همه ی ایل و تبار اش گرگ اند ،

-  خیلی وحشت کردم !! -

 

 

زندگانی سخت است

زندگانی اینجا :

که ز هر گوشه غمی میآید ؛

از در و پنجره و سقف و زمین

حرص و آز و طمع و درد و دغل میبارد !

 

ابر های بی جان

جای بارانِ بهار ،

که حیاتست و سخا ،

مشتِ خاکستر و باروت و گناه ؛ پشت به پشت

هدیه ی ماهِ حمل می آرد !

 

خاک ، مشکل دارد

خاک !  آری ؛ خیلی !!

خاک را باید کُشت

باید از شاخ بدخشانِ بزرگ

با همین دست پر از گرد و غبار 

"من" ی نفرین شده را بُرد و به اقیانوسی ، 

ریخت ؛ تا غرقه و نابود شود !

 

-    راهکارِ خوبیست !!-

 

 

من روانی شده ام

درد هایم به تن ام خیلی گرانی دارد

استخوانم شده یک مشتِ عذاب ؛ 

خیلی حالم خوش نیست

گم شدم در وسط  قصه ی اندوه و گناه !

سر من خورده به سنگهای بزرگ !

چون غروری که به سنگِ ساحل

سر و تن می ساید !

 

حال باید بروم

حال باید ز خودِ هیچ خلاصی یابم ،

هیچِ من خیلی ز غم پُر شده است !

 

 

های ؛

سجاده به دوش !!

حداقل تو بیا ؛

- تو که چون من ز خودت هم متواری شده ای !! -

کوله بارِ غم و اندوه خودت را بردار ،

سنگ بر هرچه که ماندست ، بزن

زود کن ، زود ، بیا !

تا که ازین خاکِ گناه ،

رو بصحرای قیامت برویم !!!

 

شاید آنجا خوبست

شاید آنجا نه غمی هست نه درد

کودکی نیست که سرمای بلند

مشتِ خاکستر عریان تن اش را به تضرُع بکشد !

 

شاید آنجا هرگز

نیست یک مادرِی که ،

تا در ازای فراهم شدن لقمه ی نان

تن فروشی بکند !

 

شاید آنجا ،

آری ؛

سفره ها پر ز طعام اند و کسی

نیست پیدا که تکدی بکند !

 

مطمئین باید بود

که کسی نیست دگر از اثر رشوه و زور

حق مان را بخورد !

 

آه ، شاید ، آری !

زیر یک آبیی بی مرزِ بزرگ

یکی باشد که بدور از رشوت ،

 غم و دردِ دلِ مان را بخرد !

 

زود کن یار شفیق !

دل قوی باید داشت ،

زندگی بهتر ازین جاست در آن دشت – آباد !

زود کن ، زود بیا

کوله بارِ غم و اندوه خودت را بردار ،

 

هله ،

   با هم برویم !

 






کنار پنجره نشسته بودم و نزول نخستین برف را مردمانم به فال نیک گرفته بودند وکبوترانه به پیچش عجیب و تو درتوی اش زل زده بودند،چه بالشان بسته بود و اوج پرگشودن شان حصار تنگ اتاق . درخت ها یکباره پیرشده بودند و شانه های شان زیر بار پنبه های آسمانی خم شده بود .من اما ازکودکی عاشق این منظره های رویایی برف اندود بودم وهمیشه نخستین برف را آنقدر قدم میزدم که هفته ها خانه نشین شده و بیخود میشدم ، اینبار نیز قصدم چنین بود.

درحاشیه ی خیابان، کودکی بادستهای لرزان وکوله بارگران بدنبال معصومیت ازدست رفته اش پرسه میزد ، گویی آنروز قصد داشت تمام جغرافیای گنگ زمین را درپی گمشده اش به رگبار قدمهایش ببندد.سرما ،اما اینبار زودتر از سال پار به مهمانی حاشیه نشینان آسیب پذیر شتافته بود وبا نجوا های زمستانی اش زخم های کهنه ی بی سرپناهان را تازه میکرد و باد ، تازیانه میکوفت برپشت عریان زمین . هنوز پاهای کودک با لنگه های کفش هشت سالگی اش عادت نکرده بودندکه به ایل سیاه بختان سرما ودندان پیوسته بود وبدنبال سرنوشت ،برگ های سپید تقدیر را با سرمی نوشت. دلم گرفت و منظره ی که میرفت درحاشیه ی برگهای مکدر ذهنم به خاطره های نوجوانی ام جان تازه ببخشد آهسته آهسته خشکیدند وخزانی شدند .ناگهان دیرشد و هرچه نگریستم " او " نبود ، گویی آب شده بود و رفته بود تا باریشه های درختان کنار خیابان میثاق دوباره بندد وماندگار شود .همه جا سپید بود و برف ، ردپاهای کوچکش را درخود فرو بلعیده بود تا باشد زاغه نشینان قدمهایش نیز برفی شوند .

سکوت همچنان حکم میراند برفضای برف اندود و من همچنان اندوهگنانه گام برمیداشتم و "او " رفته بود تا سرنوشت اش از سر روایت کند.

 

او ...

او درد داشـــت او که درآن برف می دوید

آرام و ســـر بزیر و پر از حـــــرف می دوید

 

بغضی عجیب در دلک اش خانه کرده بود

بابغـــض،در ســکوت بدان طَرف می دوید

 

او خستـــه بود ،خسته و آن تنگنای جان

دیگـــر نبود بهـــــر غمش ظرف می دوید

 

شاعـــر نبود ، شعر نمی خـواندو تا خدا

از نحـــو و قیــد و قافیه و صرف می دوید

 

او درد داشت دردِ بسی کهنه درخودش

از خویش خسته بود ،درآن برف می دوید






بود نبود ...

 

بود نبود عشق تو بود و غم فردای دلم

آتش چشـــم تو بود و شب یلدای دلم

 

آسمان قصه ی اندوه به باران میــگفت

غــمِ بارانِ نگاهت شـــده سودای دلم

 

همه جارنگِ فراوانیی شب بود وسکوت

وقتی اندوه سفرداشت به شبهای دلم

 

هرچه زیبایی سراغ داشتم ات خندیدم

تا به رقـــص آیی تـــو از اوجِ بلندای دلم

 

نور خورشیدی توچشم نمی دوخت بمن

تا ســــحر بانگ نمی داد ز پهــنای دلم

 

مـرغ شب باز پرید و سحر انداخت سپر

پیــش غم های گران و روی پاهای دلم

 

بانگ آذان ســحر قصـــه ی خوابم بربود

بود نبــود عشق تو بود و غم فردای دلم






 


جگرگوشه ی ابر ...

 

چقدر پاک و زلالی ، جگــــرگوشه ی ابر

حیفم آید که تــو لالی،جگـرگوشه ی ابر

 

شاید  این خواست خـــــدا بود که تــــو

درد باشی و ننالی  جگر گوشـه  ی ابر

 

دلت آئینه مثال است ؛ نگاهِ تو ز سنـگ

جمع اضـدادِ محالی! جگر گوشـه ی ابر

 

درد تو دردِ بزرگیست مبارک بادت

ای که از ریشه زوالی جگـرگوشه ی ابر

 

هاتفم ، جـــامی به کف  داده و گفت:

تو از آغــاز سوالی ، جگـر گوشـه ی ابر

 

کارتونیست شکستن...وخدای تو چنین

خواسته ازگاهِ نهالی ،جگرگوشه ی ابر

  

          *   *    *
حیــف شد حیـــف که سیزیف شوی و
درد باشی و ننـــالی جگر گوشه ی ابر

پسرخوانده ی کوه  ...

 

نیستم از تو ملالی پسر خــوانده ی کوه

میوه ی نورس وکالی پسرخوانده ی کوه

 

ذات نورانی مــن روشن و آبیست وهیچ

نبـــود جای سوالی پسر خوانده ی کوه

 

آنچــه گفتی نه ز من ، کــــار دل است

تو نشاید که بنالی پسر خوانده ی کوه

 

روح مـــن در قفــس ات خفــــته بسی

روزها،ماهی وسالی پسرخوانده ی کوه

 

اگرت کـــوچ کنم جسم ترا مــــورِ زمان

ندهد هیچ مجالی پسر خوانده ی کوه

 

عشق یعنی که تهی باشی ز خویش

همچودریای خیالی پسرخوانده ی کوه

 

حرف تو حرف قشنـــگی است بگو !

لیک درگوش سفالی پسرخوانده ی کوه

 

رسم این نیست که در بندِ غمی

شیرباشی وبنالی پسرخوانده ی کوه

 

سالک آنست که بیخودنشود در طلبت  

نبرد بر تو سوالی  پسرخوانده ی کوه

 

این قصه ها همیشه چنین اند و همچنان ....






 

 

این دخــــترک چقــــدر شبیه دل من است

حق تافــــته جدا ، ز آب و گِـــل مــن است

 

این دخترک شبیه خودش ،نه شبیه نیست

پیچیده چون سکوت من ومشکل من است

 

شهـــــزاده ی خــــیالِ غزل های بیکس و

شهـــبانوی صفــــــای دلِ کامل من است

 

بادست های زخمی و پُر مهـــــر خویش او

راویی قصـــــه هــای شــبِ کابل من است

 

آشفـته زلفـــکان سیـاهـــش ، خدای من!!

چون هفتِ بامـــدادِ من و منـــزل من است

 

او دامنـــش پُــر است پُرِ وصــله های تلــخ

  
وای ...

 ...این دخترک چقدر شبیه دل من است!!

 

 

... و ا ین حاشیه های چند بُـــعدی  همچنان ادامه دارد ...






 

آخر تباه کردی به عشقت جوانی ام

ای ماه ،در سکوت کجامیکشانی ام

 

شمشیر های تیز لبـان تو خـو گرفت

بازخم های چهره گکی زعفرانی ام

 

خاتم بدست کردی وبا بادهای گنگ

چون ابر نو بهارم و هی میدوانی ام

 

ترسم از آنــکه روزی بیایی و بگذری

ازخاک های جاده نگیری نشانی ام

 

زرتشتِ جاودانی و بر رسم عادتـت 

آتش ببر ز چهره ی آتشـفشانی ام

 

زاینگونه روزگارکه براین شکسته رفت

شک میکنم مباد بخـوانی روانی ام

 

ملک بَهشت دربدل دانه ی بِهشت

تا اینکه پُر کُند شکمِ استخوانی ام

 

انجیر های کال نگاهت بهــانه شد

آتش کشید سیب لبت ناگهانی ام

 

تنگ است فرصتِ دلِ مادرحضیض خاک

من آن مسافرِشبِ دنیــای فانی ام






آدمک . . .

تا کی جهان فسانه انـــدوه ست آدمک

این غصه هــا نشانه ی از توسـت آدمک

 

این داغـــهای سینه ی آتشفشانی ات

چون گیسوان خسته انبوه  ست آدمک

 

نورانی چهـــــــر بودن ودرشب گریستن

تنــــها روایتِ گلِ شب بوســـــت آدمک

 

جـــوش وخــروشِ موج نگاهِ شرابی ات

یــــاد آور شـــهامت آمــــــوست آدمک

 

آتـــش زدن به خــــرمن سبز جـــوانه ها

تمثـــیلی از حــــکایتِ ابـروســــت آدمک

 

خال لبت نشان خدایی است یــا که او

سمــــبلی از بغـاوت هندوســـت آدمک

 

ازخوانِ خنده های بلندِ جهانِ عشــق

شایدسکوت سهم من وتوســـت آدمک!

 

این قصه ها . . .

چشمت پریدورفت زپیشم به آسمان

هــــر چنـد التـــماس نمودم نرو بمان

 

او پر گشـــود مــثل کبوتر بسان برق

از گوشه ی شکسته ایوانِ خانه مان

 

مــن کـــودکانه زار زدم هی! بیـا بیـا

امــا نبود آنطـــرف ابــر ، بی گمـــان

 

باریـــده بود نــم نــمِ باران و درغروب

حتا بروی جاده نبود از تـو یک نشان

 

شاید کبوترانه تو پــَـر بسته بودی و

آرام رفتـــــه خواب بُدی کنج آشیان

 

شب تاسحرنشستم وبادستهای سرد

نقش خیال روی توبستم به کهکشان

 

امــــا طلــــــوع نقابِ خــــیال ترا ربود

ازدستهای خسته ی دوشم به ناگهان

 

زان صبحدم همیشه نگاهت به شعرمن

پــــرواز مـیکـــــند ز درونــــم دوان دوان

 

        *    *     *

تاهرچه می نویسم و غم کم نمی شود

این قصه ها همیشه چنین اندوهمچنان ...






 

های گنجشکان عاشق من شکاری نیستم

های ! من بانیی زخــــــم و بد بیاری نیستم

 

دامنـــم خالیست از سنگ نفس گــیرشکار

دامنـــم خالیست و حتا ! انتـــحاری نیستم

 

زخــــــمِ تلخ سینه هاتان را روایت می کنم

می شناسم دردتان را،سرد وعاری نیستم

 

چشـــم هــاتان را که تشــویش اند و ترس

می پرستــم ، مــــــــــن  قنــــاری نیستم

 

لانه هاتان سبز بادا ، پُر ز گنــــدم های نور

لانه هاتان سبز بادا ،من که مار(ی)نیستم!

 

های گنجشکان عاشق،شاخه هام راگل شوید

میشناسم جمله تان را، من که قاری نیستم!

آشیان تا آشیانم روح  باران است وشعر

های گنجشکان عاشق من شکاری نیستم!

 

 






به مناسبت درگذشت نابهنگام مرحومه مغفوره والده ذبیح الله جان جامی مدیرمسوول هفته نامه دانشگاه هرات، بهترین وصمیمی ترین دوست لحظه های گمنامی ام ، او که من خودم رادر او یافتم و با اوست که احساس آرامش عجیبی برمن حکم میراند  ...
هرچند به سوگ نشستن چنین موجود ورجاوند هستی درقالب واژه نمی گنجد اما با آنهم امیدوارم خدای رحمان برای مرحومی بهشت برین وبرای بازماندگانش صبر و بردباری و  تحمل چنین اندوه جانکاه عنایت بفرماید.
                                                                                                                                      ...آمین...

مادر فـــــدای خاک تو بادا جوانی ام

حالاکه رفته ای چقدر بی نشانی ام

 

مادر بیــا برای خــدا اینــــکه در غمت

آتش گرفته سینه ای آتشفشانی ام

 

یادم نمیرود که تو شبهای بی شمار

بنشستی تا که خواب ربایدنهانی ام

 

مادربیـاد دارم از آن شب که در غمم

تخدیر می نمودی تودل برپیشانی ام

 

بی کـاروان مهـــر تو ، نه نه نمی روم

حالا کجا بدون خودت می کشانی ام

 

ای معنیی ســکوت من و راحت دلـــم

آنک غریق غصه شدم ،کی رهانی ام ؟

 

دیگرفضای خانهِ من بی تو ماتم است

رسم تو نیست ای که به غم مینشانی ام

            *  *‌  *

مادر به یاد قلب اهورایی ات ...خدا !

گویا نمی شود که نگویم روانی ام !!!

http://zabehullah.blogfa.com






              

 

 ... ١ ...

 تا به غروب

چقدر حوصله تنگ است مرا تا به غروب

عقربک آه نهنـــگ است مرا تا به غروب

قصه کــــــــوتاه ،نشد تا که تو بامن بروی

مرکب بخت که لنگ است مرا تا به غروب

 

سهمم ازفکر پریدن بجز اندوه تو نیست

بال در حیطه سنگ است مراتا به غروب

 

چقدرحرمت یک بوسه ،لبانم بشکست

غصه ات آه پلنگ است مرا تا به غروب

 

شوقت ای وای!به ملکِ دلِ مامی پَلکد

نکند طرح تفنگ است مرا تا به غروب ؟

 

فصل پائــیز و شهِ رنگ ســــواران دلم

چقدر عاشق رنگ است مراتابه غروب

 

دیر شد دیر و گیسوی تووساعتِ چند

بادلم قهر ؛به جنگ است مراتابه غروب

 

گوش کن گوش، ببین ! بازصدا می آید

صوت زولانه وزنگ است ؛مراتابه غروب

 

دیرگاهی است که با زلف پریشانی تو

دست برتیروخدنگ است مرا تابه غروب

 

خشت تاخشت وجودم گچ وسیمان وگِلی

کار با بیل وکلنـگ است مــرا تا به غروب

   

شب از آغاز ،نشستن به گدائیت چو ماه 

رسم وآئین قشنگ است مرا تا به غروب

 

  ... ٢...
 یک خواب

آب ازسرم گـذشت ، نگــو او بهــانه  کرد

درمن،سکوت!عمری نشست وجوانه کرد

 

حرف وحدیث سینه ی ما بی نشانه ماند

" او " با غــرور محض دلـــم را نشانه کرد

 

یک آسمان کــبوتر چشــمان "مــن" پرید

ز این خـــــانه سوی بام دلت آشیانه کرد

 

آشفـــته گی ، خیال ترا بــردلم نهــــــاد

این غصه هات شعر مــــرا عاشقانه کرد

 

آن گه که از حــوالی خــوابم تو رد شدی

آهســـته گیــسوان ترا باد شـــــانه کرد

 

در این میـانه خـــواب من و گــیسوان تو

یک چشم، آن نگــــاه تو ام جاودانه کرد

 

ز این گــونه عاشقیی تو خواب سرم ربود

وقتی که چشم های تو از"من"زبانه کرد

 

رفتـی "تو" از حــوالی خــوابم و رد شدی

امــا نگات ،تــا به کجــــایم که خانه کرد!

 






نادیا انجمن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 همکلاسی درود ...

 

 

 

پائیزبود سال  1384 خورشیدی ، رنگ ها بگوش هوش برگهای درختانِ فصل مرثیه ی تلخ نیستی را به تلاوت نشسته بودند ،از دور دستهای سال آنجاکه فصل انجماد ارواح تاریخ ،تشویش ها واشکهای شبیه کابوسش را درهیاتی سرما ودندان بهم میفشرد ،بوی عفونت قرن بمشام میرسید. بادِ دیوانه بیرون از معبدِ زمان صفیر می کشیدوصدای سوتِ تازیانه ای،ترس می داد بر عریانی زمین. زمان در باد می پیچید و چونان پیچکی راه بر معبرِ باغ می بست. باغ دهان می گشود و مار با فش فشی افیونی نیش به ریشه ی فریب و وسوسه ی افسانه می کشید تا از شکِ خویشتن به درآید. شیطان شولای شعر بر سر کشیده بود تا واژگان، تن از سنگینیِ کلام خدای بتکانند. ریشه های پریشان نشانِ او می جست و در بوی او چنگ می زدند که هر حریم در حریقِ حکایتِ او قرار می یافت. شاخه های درختان دیوانه وار و بیقرار می رقصیدند: سماع صرعیِ مستان، گیسوان رها و آشفته، پاها برهنه در کوبشِ دایره و دف بر مسیرِ نقشِ راه شیری، سحابِ دستها در پیچشِ رنگ رنگِ یگانه گی بود؛ سپید در سپید و هر پرده سپید تر از هر سپید. بر جامه های پاره پاره، شعر ژاله ی روشن می دمید و دهلیزی به دهلیزی دل می گشود و از هزار روزنِ تُو در تُوی هر دهلیزعشق زبانه میکشید.

زبان درحریم لبهای خسته چونان امواج بلند، به خشکی سکوت رسیده بود وشعرها تن ازآسایش دفتر فروسترده بودند ورنگ ها به بیرنگی محض خو کرده بودند. گلها دسته دسته به مهمانی دستان باد اندر شده بودند و باد بر نهانخانه ی جان شان بی محابا سر میکشید . لاله ها بر رغم سیاهی درون ،قبای سیاه بتن کرده بودند و چونان اشباح برگردا گرد گل ناباوری قرن !حلقه زده بودند و عاشقانه درسوگ گل زیبای دودی ؛ دود از درون دود اندود به سراپرده ی مردود زمان گشاده و شاعرانه به تراشه های اندوه،دل بسته بودند. آسمان سردِ انجمن مه آلود بود وبرجدارهایش بوران ،طبل آسیب میکوبید وآشوب تراشه هایش ،راز آواز سترگِ(مرگ پایان کبوترنیست!!) را آشکار مینمود که تنها درکلام کبود پوشان میگنجید.تندر هزار نقش هول می پاشید برجریده ی جان که هم رحمت بود و هم عذاب ،هم ستیز بود وهم گریز.

آنروز ؛ روی رویا های آدم باران ،سنگین بسان سنگ میبارید و زمین وآسمان درهاله ی از زوزه ی گرگ ، گردبرگردِ هم می گردیدند تا طعمه ی مقدسِ بیجان از حلقوم هم بربایند. زورقی در تور حیرت خویش گیرکرده بود و ماهیان مشت بر تخته بندِ زورقِ خزه پوش میکوبیدند و دریا پریان ، رمز ورازِ آسمانی را درخود میفشردند ... فریادی از فراخنای خالی دریای شعر برشن های خسته ی احساس شعله میکشید که : « اینجا نیز نمی یابم ات که تمامِ تن ام میانِ آب ست و آب از من درگریز و دشنه ی تشنگی رگ و پی می زند به ناگزیر» 

زمین تهی شده بود از کلام یکرنگی وشور وشعر وشعور،... گل دودی ، غبار اندود تراز هرگز به مرثیه ی میمانست و عقرب درحول وحوش پانزدهم درحال گردش بود وعید رمضان چهارمین اش را تسلیت میگفت. هنوز باران میبارید و شانه های عزا خیس نوازشهای پائیزی ای بود که زبان گویای قرن را به جاودانگی میبرد... خاموشی به سکوت شهر رشک میفروخت وسوگ درعزای خودش به سیاهی اندر شده بود. مهر ، رخ از زمینیان اسیر برگرفته بود و پرده ی از سحاب گریان به چهر نورانی اش آویخته بود تا مثلث نور ،شور وشرور قوام گیرد بر گرده های زمان...

زآنروز ،روایتگر گل های دودی دگرلب برحریم سخن نگشود وبه جاودانگی دل بست ،سوزن های طلایی یکی پی دیگری زیب محافل شدند و قدکشیدندسرو سرو ؛ و اینک پائیزچهارمین نیز درگذر است و گل دودی داغ میفروشد هنوز براهالی شعر.

 

 

یک روح بزرگ آمده بود از دل دریا ...

بیا باران !!

مشام کوچه های تنگِ بن بستِ عطش ها را

به عطرِکاهگلِ زلفانِ زنگی ای زر افشانت ، رهی بگشا

و برگور هزاران سرو و ناجوی  جوانسال وطن ،

هنگامه بر پا کن

 

بیا باران !

سرودِ سبزِ سنتور سلامت را

بگوشِ هوشِ مردانِ سیه پوشِ شب شیدایی و عشرت ،

تلاوت کن

وخامه خامه ی ما را

وپاره سینه هامان را

به نورِ عشق وشور و شعر، روشن کن

 

بیا باران که از تنها ترینانِ سکوتِ قرن بی باور

صدای برنمی آید

بجز سنگ و سنان وتیر

ودستِ آشنای نیست جززنجیر

 

بیا باران

پریشانم بسان زلف حیرانت

بیا بخشا به دل ؛ رنگم ، که بیرنگم چو چشمانت

بیا بشکن مرا باران !

به سنگ خیس دستانت

بزن باران !! که زنگار سیاه نا امیدی خفته در جانم

بزن باران !! که تندیس گمانِ بی گناه عشق و ایمانم

بزن باران !! که بی تو جهل میریزد ز ایوانم

بیا باران ، بروی دامن گلدارِ سبزبیکران دشتِ دلِ تنگم

دری از دور دستِ ابرِ پُربار رخت واکن

وملک لاله های داغدار دودی ای شهرِ پریشان را

به یاد شاعرِ گل های دودی،

- نادیای جاودان –

- بانوی شعر و روشنایی –

بادو چشم اشکبارت ، آبیاری کن

ودستی !

 آه ، دستی از سرمهر ومحبت

برمزارش آشنا گردان

 

بیا باران !!

 که تا شاید ، نفیر آه و قطره قطره ی اشک ات

تب تند عطش را

برسرودن های بیرنگ دیارم  باز گرداند !

 

بیا باران !

مگر از خواب برخیزد ،

گل زیبای سرگردان هستی در رگان خاک یغما گر!

 

بیا باران !

من و یاران ،

من و اندوه پاره پاره ای از زخمهای جان،

من و شعر وشعارِ تلخِ واژه درنفیر آهِ سردِ سوگواران

بیصدا و بی سرانجامیم

 

بزن باران !

بجوشان خون شعر وآفرینش را

به شهر تشنه کامانِ غزلها مان،

بخشکان زخمهای کهنه ی اندیشه های طالبانی را ،

درون گیجگاهِ تیره ی ایل و تبارِ و قوم !!

 

که تا هستیم ،

که تا هستی ،

زخاک بی سرانجامان ،

شرابِ عشق و شور وشعر برخیزد !

بیا باران!!






 

دلم باران واشک وغصه وزنجیرمیخواهد

حوایم پیرهن از مخمل انجیر میخواهد

گناه عشق وایمانم تب نمرود...،میخندد

که موسایم عصای از درخت پیرمیخواهد

دمی بامن مدارا کن بیاهمزاد و هم کیشم

که زنبور لبان من زشهدت ، سیرمیخواهد

مسیحای دوچشمم رابه بیت الحم رخسارت

صلیبی کرده ای حالا صلیب وتیرمیخواهد

شراب کهنه چشمت مهیای عشایم شد

تلاوت های گیسویت صدای زیر میخواهد

غلام ترک ابرویت دل ودین غارت ام کرد و

نشیمنگاه خشمت راسنان وتیرمیخواهد

بده دستان بیرحمت،که گیسویم دل افشاند

مبارکبــاد حسنت را مرا دلگــــــیر میخواهد

توابری میشوی هرشب ومن بیدارچشمانت

که مریم گفته معراج ات مسیح پیر میخواهت


            *  *  *  *  *

   پائـــیز ؛ فصل عشق...

 

پائیز ؛ فصــل زردِ اهـــورایی من است

پائیز ؛ رنگ کوچه ی تنهایی من است

پائــیز!! نقــــش صورت لیلای بی بدیل

برزخمــگاهِ سینه ی دریایی من است

پائیز ؛ داغ کهـنه ی فصل سپیدعشق

برشانه های زخمیی صحرایی من است

نارنجی ، زرد ، آبی ویک جـام پُرشراب

تـــرکیبی از روایــتِ زیــبایی من است

برشاخه های کاج غزل بــرگهای فصل

پیوندی از طلوع سحرگاهی من است

اینجا دوچشم ساده ی ایل پرستو ها

درالتهاب؛چون دل سودایی من است

پرواز،پرگشودن و پرپر شدن ... عجیب !

رسم قشنگ دولت مینایی من است

دزدانه میگشایمت این سینه راکه عشق

حرف وحدیث وصحبتِ دنیایی من است

زر تــار گیسوان تــو در دست های باد

بیتاب همچولحظه شیدایی من است

پــژمرده در تمـــوز نگاهـــــت دل اسیر

از روزگار، سهمِ پریشانیی من است

صد ها حدیثِ درگذرِ بی گمان قــــرن

تـنها روایتی شب یـــلدایی من است

نارنج هـــا نماد درختان سبـــــزِ نور

چون گونه های دلبر بودایی من است

 

پائیز ، عاشقانه ترین فصل زندگی

پائیز ؛ فصل دیدن وبینایی من است

پائــیز!! همترانه ی ابیات سرخ عشق

پائیز!! آن حدیث خودآگاهی من است